View Full Version : Sample E-mailed material


artavile
04-09-2009, 07:13 PM
I am sure many of you also get bunch of emails from friends, I thought it might be a good idea to post them here. These are mostly funny stuff, pictures, videos, etc., but sometimes serious ones too.

Disclaimer: Posting something under this thread does not necessary reflect the views of IC. If you like it great if not, please don't make a federal case out of it, just move on. :spinface:



چند وقت پیش دوستی در انارستان در خصوص ورود چند کلمه ی عربی که به زور اعراب بدوی اون زمان که ایران رو تسخیر کرده بودن و جهت تمسخر ایرانیان وارد زبان فارسی شده نوشته بود.. یکی واژه ی «پارس کردن» بود که وقتی سگ واق واق می کرده مجبور می کردن که بگن: پارس می کرده (اشاره به پارس به جای فارس). یکی هم واژه ی غذا خوردن که در عربی یکی از معانی واژه ی «غذا» یعنی ادرار شتر.
دوستان اگر شک دارید برید سراغ لغت نامه های فارسی و کلمه غذا را نگاه کنید . اگر هم تو اینترنت یک جستجوی کوچک کنید در مورد این موضوع به اطلاعات بسیار زیادی دست پیدا خواهید کرد. الان میفهمم که فردوسی چرا این شعر را در وصف اعراب گفته : ز شیر شتر خوردن و سوسمار عرب را به جایی رسیده است کارکه تاج کیانی کند آرزو تفو بر تو ای چرخ گردان تفو

artavile
04-09-2009, 07:21 PM
KidsAreQuick
____________________________________

TEACHER: Maria, go to the map and find North America.
MARIA: Here it is.
TEACHER: Correct. Now class, who discovered America?
CLASS: Maria..
__________________________________________
TEACHER: Glenn, how do you spell 'crocodile?'
GLENN: K-R-O-K-O-D-I-A-L'
TEACHER: No, that's wrong
GLENN: Maybe it is wrong, but you asked me how I spell it..
(I Love this kid)
____________________________________________
TEACHER: Donald, what is the chemical formula for water?
DONALD: H I J K L M N O.
TEACHER: What are you talking about?
DONALD: Yesterday you said it's H to O.
__________________________________
TEACHER: Winnie, name one important thing we have today that we didn't have ten years ago.
WINNIE: Me!
__________________________________________
TEACHER: Glen, why do you always get so dirty?
GLEN: Well, I'm a lot closer to the ground than you are.
_______________________________________
TEACHER: Millie, give me a sentence starting with ' I.'
MILLIE: I is..
TEACHER: No, Millie...... Always say, 'I am.'
MILLIE: All right... 'I am the ninth letter of the alphabet.'
_______________________________
TEACHER: George Washington not only chopped down his father's cherry tree, but also admitted it. Now, Louie, do you know why his father didn't punish him?
LOUIS: Because George still had the axe in his hand.
______________________________________
TEACHER: Now, Simon, tell me frankly, do you say prayers before eating?
SIMON: No sir, I don't have to, my Mom is a good cook.
_____________________________
TEACHER: Clyde, your composition on 'My Dog' is exactly the same as your brother's. Did you copy his?
CLYDE: No, sir. It's the same dog.
___________________________________
TEACHER: Harold, what do you call a person who keeps on talking when people are no longer interested?
HAROLD: A teacher
__________________________________

artavile
04-09-2009, 07:26 PM
مـــــردها کاین گریه در فقدان همســــــــر می کنند
بعد مرگ همســـــــر خود ، خاک بر سر می کنند !
خاک گورش را به کیسه ، سوی منزل مـــی برند !
دشت داغ سینـــــه ی خـــــود ، لاله پرور می کنند
چون مجانین ! خیره بر دیوار و بر در مــــــی شوند
خاک زیر پای خود ، از گریه ، هــــــی ! تر می کنند
روز و شب با عکــس او ، پیوسته صحبت می کنند
دیده را از خون دل ، دریای احمــــــــر مــــی کنند !
در میان گریه هاشان ، یک نظر ! با قصد خیــــــر !!
بر رخ ناهیـــــــد و مینـــــــــا و صنــــــوبر می کنند !
بعدٍ چنــــــدی کز وفات جانگــــــــداز ! او گذشـــت
بابت تسلیّت خـــــــود ! فکــــر دیگــــــر مـــی کنند
دلبری چون قرص ماه و خوشگل و کم سن و سال
جانشیـــــــــن بی بدیل یار و همســـــــر می کنند
کـــــــــج نیندیشید !! فکــر همســـــــر دیگر نیَند !
از برای بچـــه هاشان ، فکر مـــــــادر مـــی کنند

artavile
04-09-2009, 07:29 PM
حجت الاسلام حسنی امام جمعه اورمیه:

... حسنی در نماز جمعه اورمیه زنان را به سه دسته تقسیم کرد. او گفت گروه اول زنانی بی حجاب هستند که مانند اتوبوسند یعنی هرکس می تواند سوار آنها بشود. دسته دوم زنانی که حجاب بدون چادر دارند و معمولا مانتو به تن می کنند و روسری دارند. آنها مثل تاکسی هستندکه فقط افراد مشخصی را سوار می کنند و بالاخره زن هایی مانند زن امثال بنده که مثل الاغند که فقط یک نفر می تواند از آنها سواری بگیرد

artavile
04-09-2009, 07:33 PM
زن در سخن مشاهیر
دختران 2 دسته اند : دسته اول آنهایی که زیبا هستند و فورا ازدواج میکنند و دسته دیگر آنهایی که به دانشگاه میروند (شاو)
زن از این متأثر نمیشود که به او توجه کنید، بلکه تأثر او از این است که به او توجه کنید و بعد از او دور شوید (تواین)

با زنان همانطور که با کودکان سر و کار دارید رفتار کنید ولی همانطور که با ملکه صحبت میکنید با او سخن بگویید (وایلد)
کار زن افراط و تفریط است، اگه دوست بدارد از شدت محبت بی زار میشود و وای به حال زمانی که دشمنی پیدا کند (ولتر)
از دستپخت زن تعریف کن تا در کنار اجاق خود را قربانی کند ( دیل کارنگی)
ازدواج کار خوبی است، ولی بهتر است این کار را انجام ندهید (سامبرست)

زن چون کراوات است، هم مرد را زیبا نگه میدارد هم حلقوم او را می فشارد (ویکتور هوگو)

بوسه مرد علامت عشق و بوسه زن علامت تسلیم اوست (بالزاک)

در میان جانوران 3 جانور هستند که اکثر اوقات خود را صرف آرایش میکنند گربه ، مگس و زن (شارل بوآیه)

در زندگی یک مرد 2 روز ارزش دارد : روزی که با زنی آشنا میشود و روزی که او را به خاک میسپارد (ویکتور هوگو)
نگهبان زن زشتی اوست (مثل عربی)

هرگاه میخواهید از کسی انتقام بگیرید او را به ازدواج ترغیب کنید (برنارد شاو)

راز از هر نوعی بر قلب زنان فشاری غیر قابل تحمل می آورد (پوشکین)

مردها آنچه را که می شنوند از یک گوش وارد و از گوش دیگر خارج می سازند، اما زنان از 2گوش وارد و از دهان خارج می کنند (برنارد شاو)

زن با نگاه خود آتش می افروزد و بیهوده می کوشد تا با اشک خود آنرا خاموش کند (برنارد شاو)

گرانقیمت ترین انگشتری های جهان، انگشتری نامزدی است، چون مرد پس از خرید آن تا آخر عمر قسط میدهد (چگورا)

در برخورد با تازه عروس مردها به صورتش نگاه میکنند و زنها به لباسش (دیکنز)

زنها فقط 2روز می توانند مردها را خوشبخت کنند، روز عروسی و روز مرگ (برنارد شاو)

بهترین سفارش نامه زن زیبایی اوست که درجا قابل قبول است (ارسطو)

زن، وقتی از یک حقیقت دفاع می کند منطقش بسیار ضعیف و قدرت اثباتش بی تأثیر است . ولی اگر همین زن بخواهد از یک دروغ دفاع کند آن وقت کسی را تاب مقاومت در برابر او نیست (گالیله)
شوهری که بیش ازحد به پاکدامنی زن خود می بالد، احمقی است که بیش ازحد خود را فریب می دهد (لاروشنوکو)

زن، شیطانی است کامل تر و شیطان تر (ویکتور هوگو)
اشک، نیرومندترین ماده سیال روی زمین است (داوینچی)
اگر زنی عصبانی شد، یقین کنید که یک کار انجام نشده دارد و چاره اش در این است که به عصبانیت تظاهر کند (دیکنز)

برای زن فقط یک بدبختی و مصیبت وجود دارد و او این است که حس کند کسی اورا دوست ندارد (اعرابی)
اگر تله به دنبال موش برود، زن نجیب هم دنبال مرد (ضرب المثل سوئدی)

مردها را شجاعت به جلو میراند و زنها را حسادت (برنارد شاو)

و در آخر

ممکن است که از امواج دریا نجات یابید، ولی از دست زنها خیر

Bi-Honar
04-09-2009, 07:44 PM
LMAO @ Kids are quick. The other ones are going to take me some time ro read Hamid joon :)

artavile
04-10-2009, 07:11 PM
Lets begin with a striptease picture:laser:

artavile
04-10-2009, 07:13 PM
another one

artavile
04-10-2009, 07:17 PM
This one is really gonna be challenging for Behrou to understand ;)

one more: نکن• نکن • نکن• نکن • نکن• نکن • نکن• نکن • نکن • نکن • نکن• نکن • نکن• نکن • نکن• نکن •

شش سال اوّل زندگی: • گریه نکن • شیطونی نکن • دست تو دماغت نکن • تو شلوارت پی*پی نکن • مامانت رو اذیّت نکن • روی دیوار نقاشی نکن • انگشتت رو تو پریز برق نکن • دمپایی بابا رو پات نکن • به خورشید نگاه نکن • شبها تو جات جیش نکن • تو کمد مامان فضولی نکن • با اون پسر بی*تربیته بازی نکن • اسباب*بازی*ها رو تو دهنت نکن • زیر دامن شمسی خانوم رو نگاه نکن • دماغت رو تو لوله جاروبرقی نکن.

2- دوره دبستان: • موقع رفتن به مدرسه دیر نکن • پات رو تو جامیزی نکن • ورقهای دفترت رو پاره نکن • مدادت رو تو دهنت نکن • به دخترهای مدرسه بغلی نگاه نکن • تخته پاک*کن رو خیس نکن • حیاط مدرسه رو کثیف نکن • با دخترهای شمسی خانوم آمپول بازی نکن • دست تو کیف بغل دستیت نکن • تخته*سیاه رو خط*خطی نکن • گچ رو پرت نکن • تو راهرو سرو صدا نکن • تو کلاس پچ*پچ نکن • ATARI بازی نکن
.
3- دوره راهنمایی: • ترقّه بازی نکن • SEGA بازی نکن • جاهای بدبد فیلمها رو نگاه نکن • موقع برگشتن از مدرسه دیر نکن • تو کوچه فوتبال بازی نکن • دست تو جیبت نکن • با مامانت کل*کل نکن • تو کلاس صحبت نکن • بعد از ظهر سروصدا نکن • با دختر شمسی خانوم منچ بازی نکن • اتاقت رو شلوغ نکن • روی میز بابات کتابهات رو ولو نکن • عکس لختی تماشا نکن • با بچّه*های بی*ادب رفت و آمد نکن • جرّ و بحث نکن

4- دوره دبیرستان: • با کامپیوتر بازی نکن • تو حموم معطّل نکن • تقلّب نکن • با دوستات موتورسواری نکن • عصرها دیر نکن • با دختر شمسی خانوم صحبت نکن • با بابات دعوا نکن • تو کلاس معلّمتون رو مسخره نکن • تو خیابون دنبال دخترها نکن • مردم*آزاری نکن • نصف شب سرو صدا نکن • فیلم سوپر نگاه نکن • وقتت رو با مجله تلف نکن • چشم*چرونی نکن.
5- دوره دانشگاه: • رشته*ای رو که دوست داری انتخاب نکن • ۲۴ ساعته چت نکن • سر کلاس درس غیبت نکن • با دختر شمسی*خانوم دل و قلوه ردّ و بدل نکن • خیابون*ها رو متر نکن • تو سیاست دخالت نکن • با دخترهای مردم هر کاری دلت خواست نکن • شب برای شام دیر نکن • با مأمور پلیس کل*کل نکن • چراغ قرمز رو عشقی رد نکن • موبایلت رو Reject نکن • حذف پزشکی نکن • آستین کوتاه تنت نکن • همه رو دودره نکن.

6- دوره سربازی: • موهات رو بلند نکن • روت رو زیاد نکن • از اوامر سرپیچی نکن • فرار نکن • با اسلحه شوخی نکن • غیبت نکن • به آینده فکر نکن • درگیری ایجاد نکن • به فرمانده بی*احترامی نکن • غیر از خدمت به هیچ چیز دیگری فکر نکن • با رئیس عقیدتی جرّ و بحث نکن • اعتراض نکن • با دختر شمسی خانوم نامه*نگاری نکن • از تلف شدن وقتت ناله نکن • از آشپزخونه دزدی نکن.

7- دوره شوهر بودن: • با زنت شوخی نکن • زنت رو با دختر شمسی خانوم مقایسه نکن • به زنت خیانت نکن • با دوستانت الواتی نکن • تو Orkut خودت رو Single معرفی نکن • به زنهای دیگه نگاه نکن • موبایلت رو قایم نکن • از عکسهای قبل از ازدواجت نگهداری نکن • پولت رو خرج دوستات نکن • رفتار دوران مجرّدی رو تکرار نکن • غیر از زندگی مشترک به هیچ چیز فکر نکن • ریسک نکن • بدون اجازه زنت هیچ کاری نکن.

8- دوره پدر بودن: • بچّه رو تنبیه نکن • به بچّه بی*توجّهی نکن • بچّه*ت رو با بچّه*های دیگه مقایسه نکن • به بچّه توهین نکن • بچّه رو از بازی منع نکن • بچّه*ت رو به کتک زدن بچّه دختر شمسی خانوم تشویق نکن • با بچّه کل*کل نکن • بچّه رو محدود نکن • بچّه رو از جنس مخالف دور نکن • به مادر بچّه بی*توجّهی نکن • بچّه رو به هیچ چیز مجبور نکن • آزادی بچّه رو محدود نکن • به حلال*زاده بودن بچّه شک نکن • از خواستهای بچّه چشم*پوشی نکن.

9- دوره پیری: • برای بچّه*هات مزاحمت ایجاد نکن • نوه*هات رو لوس نکن • با پیرزن*های دیگه معاشرت نکن • به خاطراتت فکر نکن • پولت رو خرج نکن • هوس جوونی نکن • غیر از آخرتت به هیچ چیز فکر نکن • با زنت بی*وفایی نکن • از رفتن به خانه سالمندان احساس نارضایتی نکن • لباس شاد تنت نکن • به بیوه شدن دختر شمسی خانوم توجّه نکن • تو وصیتنامه، هیچکس رو فراموش نکن • از گذشته ناله نکن • به هر کی رسیدی، نصیحت نکن • به آینده فکر نکن.

10- دوره پس از مرگ ! • حالا دیگه دوره نکن تموم شد! حالا هر غلطی دلت می*خواد بکن... • ...بکن • ... بکن • ... بکن • ... بکن • ... بکن • ... بکن • ... بکن • ... بکن • ... بکن • ... بکن • ... بکن • ... بکن • ... بکن • ... فقط خواهشا' با روح دختر شمسی خانوم کاری نکن

artavile
04-14-2009, 04:46 PM
داستانهاي خر كننده كه هميشه براي توجيه اينكه هر بلايي به سرمان ميايد مصلحت خداوند است. ( به صورت طنز ) :

گنجشک به خدا گفت: لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگیم، سرپناه بی کسیم بود، طوفان تو آن را از من گرفت. کجای دنیای تو را گرفته بود؟؟

خدا گفت: ماری در راه لانه*ات بود و تو خواب بودی. باد را گفتم لانه*ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی و زنده ماندي !!! چه بسیار بلاها که از تو به واسطه محبتم دور کردم و تو ندانسته دشمنی پنداشتی.

گنجشک از خدا تشکر کرد و رفت اما مار لب به سخن گشود و گفت خدایا چرا باد را گفتی که لانه گنجشک را خراب کند تا گنجشک را برهاند؟*! اگر آنروز این گنجشک را شکار میکردم ( مارکوچولو ) دختر زیبایم از گرسنگی نمی مرد!!!

و خداوند فرمود مارکوچولوی تو اگر زنده میماند تبدیل به اژدهایی میشد که که اولین شکارش خود تو می بودی و بعد از آن دیگر این روال بین تمامی مارها پدیدار میشد که بعد از سن بلوغ پدر و مادر خود را میخوردند.خلاصه مارکوچولوی تو مارکپولو میشد و سردسته تمام مارهای مادر خوار ...

مار هم از خدا تشکر کرد و رفت اما مار کوچولو گفت خدایا تو چرا تقدیر من را چنین کردی؟!! مگر چه میشد که من زنده میماندم ولی مثل بقیه مارها زندگی میکردم و مادر و پدرم را نمیخوردم؟!

خدا گفت تو الان در بهشتی وجایگاه خوبی داری پس شکرگذار باش

مارکوچولو گفت بهشت اصلا هم جای خوبی نیست!هر وقت فرشته ها مرا میبینند جیغ میزنند وای مار و فرار میکنند و هیچ کس مرا دوست ندارد

خدا گفت خوب اشکالی ندارد تو را تبدیل به دختر زیبایی میکنم تا کسی از تو نترسد

مارکوچولو گفت خوب نمیشد همون موقع که زنده بودم سرنوشت مرا جوری تنظیم میکردی که من هم زنده بمانم و هم مادر و پدرم را نخورم و هم خانه آن گنجشك كوچك را خراب نمي كردي؟؟؟؟

تو اي خدا واقعا نمي توانستي بدين گونه سرنوشت همه موجودات را چنان تنظيم مي كردي ؟؟!

خدا گفت تو پدر منو درآوردی یه کلمه دیگه حرف بزنی نزدیا…

و خداوند مارکوچولو را تبدیل به دختر زیبایی كرد و در بهشت به عشق و حال پرداخت و كلي دوست پسر واسه خودش رديف كرد و هر روز با يه دوست پسر ...

حال دو سوال :

پس چرا خداوند عشق و حال رو از اول سرنوشت همه موجودات قرار نداد ؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

حتما بايد دهن همه ما رو سرويس مي كرد بعدش يه چيزي به ما ميداد .؟؟؟؟؟؟!!!

Kaz
04-14-2009, 05:09 PM
I'm laughing myself silly at the KidsAreQuick one...LOL

artavile
04-14-2009, 05:23 PM
نگاهي به خرافات رايج در ميان مردم کشورهاي مختلف جهان
در زبان انگليسي Superstition که به عنوان معادل و در معناي خرافات

به کار مي رود، ريشه لغوي جالبي دارد. Superstition برگرفته از عبارت superstes است که خود از دو جزء «super» به معناي فوق و ماورا

و «sto» به معناي ايستادن و تحمل کردن تشکيل شده است
فرقي نمي کند که به کدام نقطه دنيا مي رويد يا در چه کشوري زندگي مي کنيد؛ هر کجا که باشيد از خرافات گريزي نيست و گويي هر منطقه يي خرافات خاص خودش را دارد. هرچند نمي توان انکار کرد که بعضي از کشورها شهرت بيشتري در زمينه خرافات و خرافه پرستي دارند.

در بسياري از پژوهش ها مردم انگلستان خرافاتي ترين مردمان دنيا شناخته شده اند. اما پژوهش هاي ديگري هم هستند که نشان مي دهند ريشه هاي خرافه پرستي در کشورهاي آسياي شرقي مانند چين و ژاپن قوي تر است. اين در حالي است که در آفريقا و امريکاي لاتين هم خرافه يکي از اصول زندگي مردم به شمار مي رود. با اين حال نحس بودن بعضي اعداد مانند 13، بدشگون بودن عطسه در بعضي زمان ها و لزوم طلب «عافيت» بعد از هر عطسه براي دور کردن بدي ها و بدشگون بودن آواز جغد از جمله باورهاي رايج در سراسر جهان است. واژه خرافه (superstition) براي نخستين بار در درگيري هاي مذهبي بين کاتوليک ها و پروتستان ها مطرح شد. در اين درگيري ها هر گروه سعي مي کرد براي کمرنگ و بي اهميت نشان دادن اعتقادات طرف مقابل، باورهاي او را خرافه بنامد. اما با وجود اينکه امروز به تمام باورهاي نامعقول و موهوم «خرافه» مي گوييم، عقايد خرافي در همه جهان يکسان نيستند.

خرافه هاي امريکايي

در ايالات متحده امريکا نصب نعل اسب به عنوان نماد شانس و برکت بر سردر خانه ها يکي از رايج ترين خرافات است. البته امريکايي هاي خرافاتي مدام سر اينکه نعل اسب را سربالا يا سرپايين به در خانه بکوبند، جر و بحث دارند. عده يي فکر مي کنند نعل اسب شانس مي آورد و اگر بخواهيم آن را به جايي نصب کنيم، بايد سربالا باشد. چون در اين حالت تاثيرش بيشتر است. بعضي ها هم معتقدند اگر يک نعل اسب بالاي تخت خواب شان بياويزند، محال است کابوس ببينند.همچنين در امريکا مانند بسياري ديگر از جاهاي دنيا معتقدند شکستن آينه براي مدت هفت سال بدشانسي و بدبختي به همراه دارد و براي از بين بردن اين نحسي بايد تکه هاي آينه جمع و زير نور ماه در خاک مخفي شود. عنکبوت هم از حيواناتي است که در اين کشور نفرين شده است به طوري که مردم امريکا معتقدند اگر عنکبوتي روي شانه کسي حرکت کند، نبايد آن را کشت بلکه به جاي آن بايد به سرعت يک شمع يا چراغ روشن کرد، در غير اين صورت شخص مورد نظر نفرين خواهد شد.

مدرن ترين خرافاتي هاي جهان

خرافاتي بودن مردم انگلستان همچنان در بسياري از تحقيقات انجام شده بر قوت خود باقي است. بر اساس نظرسنجي که اخيراً در اين کشور انجام شده، بيش از نيمي از مردم انگلستان به خرافات اعتقاد دارند و برخي از خرافه ها در زندگي روزانه آنها جاري است. اين نظرسنجي که ميان خرافات مدرن و خرافات سنتي تفکيک قائل شده است نشان مي دهد که 24 درصد از مردم انگلستان به خرافات مدرن معتقدند و پوشيدن برخي لباس ها يا آويزان کردن برخي اشيا را در رو آوردن شانس به شخص بسيار موثر مي دانند. اما جايگاه دوم در اختيار اعداد است. 22 درصد انگليسي ها معتقدند انتخاب اعدادي مانند تاريخ تولد مي تواند در برنده شدن در مسابقات مختلف موثر باشد. 21 درصد هم معتقدند به هم زدن ليوان ها در زمان خوردن نوشيدني مي تواند تا هفت سال بدشانسي را از افراد دور کند. انگليسي ها همچنين اعتقاد دارند نبايد در مهماني ها جمع مهمانان به 13 برسد چرا که ممکن است دعوا بشود. در خرافات مدرن، اينترنت هم ورود پيدا کرده است. به طوري که بسياري از انگليسي ها معتقدند بايد اي ميل هاي زنجيره يي را ادامه داد و حتماً اين نوع اي ميل ها را براي دوستان خود فرستاد و از شکسته شدن اين زنجيره جلوگيري کرد چرا که شکسته شدن بدشانسي به دنبال خواهد داشت. از سوي ديگر در اين نظرسنجي به خرافات سنتي هم توجه شده است و در نخستين رده جدول آن «زدن به تخته» براي دور کردن بدشانسي قرار دارد که 40 درصد افرادي که به پرسش ها پاسخ داده اند به آن اعتقاد داشتند. اغلب اين افراد بيش از 45 سال داشتند. باز نکردن چتر در محيط هاي بسته از ديگر خرافات سنتي انگليسي ها است و گربه سياه حيوان نحس مردمان اين کشور و شايد بسياري از کشورهاي ديگر باشد. انگليسي ها معتقدند اگر گربه سياه در مسير کسي قرار گيرد بدشانسي به همراه خواهد آورد. از ديگر خرافات در ميان مردم انگليس اين است که اگر زني دو قاشق را در نعلبکي قرار دهد صاحب فرزند دوقلو خواهد شد يا اگر زني که در آستانه زايمان قرار دارد سه بار با قاشق هاي غذاخوري نمک بخورد، درد زايمان کمتري را تحمل خواهد کرد. در کشور انگليس، وزغ را به جادوگران منتسب مي دانند و بعضي از اهالي روستاها آن را نشانه بدبختي مي دانند.قرن ها دزدهاي انگليسي معتقد بودند اگر قلب وزغ را در جيب خود حمل کنند هيچ گاه دستگير نخواهند شد و خرافه بسيار شايع در مورد وزغ در انگلستان اين است که وجود آن را علامت برگزار شدن مراسم عروسي مي دانند و اگر وزغي از سر راه عروس به کليسا عبور کند، او و همسرش در آينده خوشبخت و بهره مند خواهند شد. روسيه؛ سرزمين خرافات کهن
اعتقاد به خرافات در روسيه رو به افزايش است. روس ها اعتقاد دارند اگر در محيط هاي سر بسته سوت بزنند تمام پول خود را از دست خواهند داد. بنابراين شما در روسيه هرگز کسي را نمي بيند که در يک فضاي در بسته سوت بزند. اعتقادات خرافي اهالي روسيه جالب است. مثلاً معتقدند اگر شيئي را در خانه خود گم کردند بايد «دومووج» شيء نماديني که در اغلب خانه هايشان پيدا مي شود را مخاطب قرار دهند و بگويند؛«دومووج، به اندازه کافي بازي کردي حال آن را به من برگردان.» خرافاتي هاي روس اين جمله را عامل پيدا شدن اشياي گمشده منزل شان مي دانند. در روسيه خرافات از کودکي آموزش داده مي شود. «مارک تواين» نويسنده مي گويد؛ «به اين امر آگاهم که اگر حتي روشن ترين ذهن ها از کودکي تحت تاثير خرافات قرار گيرد، هرگز در بزرگسالي تغييري نسبت به ديدگاه هاي خرافي براي او حاصل نخواهد شد.»خرافات روسي اغلب بسيار هم قدمت دارند. منشاء بسياري از خرافات مردم روسيه به پيش از ورود مسيحيت به اين کشور باز مي گردد. پيش از ورود مسيحيت مردم روسيه فرهنگ بت پرستي داشتند؛ فرهنگي که روس ها را به پرستش عناصر طبيعي مانند آب، آتش، زمين، سنگ و... مشغول کرده بود. روس ها همچنين به مخلوقات خوب و بد معتقد بودند. بسياري از خرافات مدرن و امروزي روس ها هم نشأت گرفته از اعتقادات بت پرستي دوران گذشته است. به طور مثال در گذشته روس ها نان را مي پرستيدند و امروز هم مردم روسيه از دور ريختن نان و بي احترامي کردن به آن واهمه دارند.

موهومات آسيايي

در آسيا اما خرافه ها شکل و شمايل ديگري دارند. خرافات در زندگي مردم کشورهاي آسياي شرقي نقش زيادي دارد. در ژاپن اگر شخصي در مسير خود يک مار سفيدرنگ پيدا کند، خوشبخت خواهد شد. اين مار براي او نشانه خوش يمني است. بسياري از مردم ژاپن تصاويري از مارهاي سفيد بر ديوارهاي خانه هاي خود مي آويزند و آن را نشانه خوش يمني مي دانند. علاوه بر اين تلفظ نام رنگ قرمز در زبان مردم ژاپن مانند تلفظ عبارت «شانس» است براي همين در آغاز سال نو، مردم همه چيز را به رنگ قرمز درمي آورند. پس اگر در حوالي سال نو ميلادي به ژاپن رفتيد و با کشوري يکدست قرمز رو به رو شديد از حالا آمادگي اش را داشته باشيد.

خرافه ها بدون مرز

بعضي خرافه ها هم هستند که براي خودشان شهرت جهاني دست و پا کرده اند و ديگر به يک کشور خاص تعلق ندارند. مثلاً اين خرافه که مي گويد رد شدن از زير نردبان بدشانسي مي آورد ميان بيشتر مسيحيان رواج دارد. اين خرافه از اعتقادات اوليه در مسيحيت ريشه مي گيرد، چرا که نردبان تکيه داده شده به ديوار با ديوار و زمين يک مثلث مي سازد و هيچ کس نبايد به صليب مقدس بي احترامي کند، و از يک مثلث عبور کند وگرنه از همکاران شيطان محسوب خواهد شد. يا مثلاً اينکه روز جمعه و عدد 13 هر دو نحس هستند و بنابراين بيش از هرچيز بايد از «جمعه 13» حذر کرد. ريشه اين خرافه را در داستان آدم و حوا مي دانند که روز جمعه از بهشت اخراج شدند. از طرفي مسيحيان معتقدند 12جادوگر به همراه شيطان در مراسم شيطاني حاضرند، پس 13 عدد نحسي است. خرافه معروف ديگري هست که مي گويد نبايد از چتر در محيط سربسته استفاده کرد، سابقه استفاده از چتر در شرق به قرن 11 قبل از ميلاد برمي گردد، افراد سياسي و رده هاي بالاي مذهبي از چتر نه تنها به عنوان محافظي در برابر پرتو خورشيد، بلکه به عنوان دفاعي در برابر ارواحي که ممکن بوده به آنها آسيب برساند، استفاده مي کردند و اغلب معتقد بودند که به دليل رابطه مقدس بين چتر و خورشيد، درست نيست که چتر در سايه باز شود. خرافات مربوط به آينه هم اغلب در ميان مردم مشترک اند. مثلاً عموماً مردم اعتقاد دارند که شکستن آينه بديمني به همراه دارد، دليلش اين است که در گذشته فکر مي کردند تصويري که در آينه ديده مي شود نماينده روح آن فرد است و در نتيجه شکستن آينه به روح صدمه خواهد زد.

اعداد شانس و بدشانسي

بخش بزرگي از خرافات درباره اعداد ساخته و پرداخته شده اند. در بسياري از فرهنگ ها، 13 عدد نحسي است اما در کشورهايي مانند ژاپن و کره اين عدد 4 است که نحس است. تلفظ عدد «چهار» در زبان ژاپني همانند تلفظ کلمه «مرگ» (شي) در اين زبان است و به همين دليل ژاپني ها عدد چهار را نحس مي شمارند. اکثر هتل هاي ژاپن هم يا سه ستاره هستند يا پنج ستاره و شما در ژاپن به ندرت ممکن است هتل چهار ستاره ببينيد. جالب تر اينکه در هتل هاي اين کشور اتاق شماره 4 وجود ندارد. اما در چين عدد شانس مردم «هشت» است. اعتقاد به عدد هشت در چين تا حدي جدي است که به بازي هاي المپيک سال 2008 رسيده است. چيني ها اعلام کرده اند که درصدد هستند در ساعت 08/8 دقيقه هشتمين روز هشتمين ماه سال 2008 به طور رسمي بازي هاي المپيک را آغاز کنند، در زبان چيني عدد 8 را «فا» مي خوانند که تلفظ آن شبيه کلمه «فه آ» به معناي شانس و اقبال است. علاوه بر اين اعداد و تاريخ هايي که به هم شباهت دارند هم براي چيني ها جذاب هستند. روز 18 سپتامبر براي شروع تجارت جديد زمان مناسبي است چرا که عبارتي که در زبان چيني براي اين تاريخ وجود دارد شبيه عبارتي است که به معناي «سريع پولدار شو» تلفظ مي شود.

المپيک 2008 و جادوي عدد هشت

8 آگوست هم يکي از روزهاي ميمون نزد چيني هاست و چيني ها به همين دليل از همان ابتدا بر آغاز رسمي المپيک 2008 در اين روز اصرار داشتند. بيمارستان هاي چين مي گويند انتظار تولد کودکان زيادي را مقارن با آن روز- که براي چيني ها اعتبار ملي زيادي دارد- مي کشند و برخي مادران براي آنکه دقيقاً در آن روز صاحب فرزند شوند حتي عمل سزارين را انتخاب کرده اند. گفته مي شود برگزار کنندگان المپيک 2008 در چين در برنامه ريزي براي تعيين زمان دقيق شروع رسمي المپيک 2008، اهميت عدد 8 نزد چيني ها را مدنظر داشته اند. علاوه بر عدد هشت چيني ها به اعداد 6 ، 7 و 9 هم علاقه مندند و از اعداد 4 ، 3 و 1 مي پرهيزند. اين خرافه ها چنان در ميان چيني ها دروني شده است که حتي شماره هاي موبايلي که از اعداد شانس تشکيل شده اند، با قيمت هاي بسيار بالا خريد و فروش مي شوند اما در مقابل شماره هاي موبايلي که تصادفاً از اعداد نحس تشکيل شده اند روي دست صاحبانشان مي مانند و هيچ خريداري ندارند.در همين حال عدد هفت هم در بسياري از جوامع عدد مقدسي است. يهوديان قديم براي عدد هفت معناي ويژه يي قائل بودند. در کتاب تورات آمده است که خداوند جهان را در شش روز خلق کرد، در روز هفتم خالق به استراحت پرداخت. حضرت موسي(ع) نيز در ده فرمان خود از پيروانش مي خواهد که در اين روز آرامش را مقدس بدارند. همچنين در مسيحيت و در تعليمات کليساي کاتوليک هفت گناه کبيره (غرور، آزمندي، بي عفتي، حسد، افراط، خشم و کاهلي) و هفت پيمان مقدس وجود دارد. اما هر قدر که عدد هفت ميان مردم جهان خوش يمن و محبوب است، عدد شش منفور است. عدد 666 عدد بديمني درميان مسيحيان است و حتي آن را نماد شيطان مي دانند.تاملاتي در خرافات مردمان هندوستان






روزهاي سه شنبه مبارک نيست و اينجا همان کشور 72 ملت يا هندوستان است. در هند کافي است به اطراف خود خوب نگاه کني و البته به اتفاقاتي که هر روز براي دانشجويان خارجي يا توريست ها به خاطر آشنا نبودن با اين باورها مي افتد توجه داشته باشي. آن وقت خواهي ديد که زندگي لحظه به لحظه با خرافات تا چه حد سخت و دشوار است. اولين چيزي که در هند توجه آدم را جلب مي کند ليموترش ها و فلفل هاي سبز و قرمزي است که با يک نخ به هم متصل شده اند و براي دورکردن ارواح بد و نيروهاي منفي از خانه يا محل کسب بر سردر ورودي آويزان اند. غير از اين آويزان بودن کفش يا دمپايي بر پشت ماشين، ريکشا (دوچرخه هاي اتاقدار مسافرکش)، اتو ريکشا (موتورهاي اتاق دار مسافرکش) و حتي وسايل نقليه عمومي مثل اتوبوس ها و تاکسي ها هم ممکن است کنجکاوي تان را برانگيزد. اين کفش برگرفته از يک اسطوره مذهبي هندو است براي سلامت بودن در راه و سفر. اين کفش نمادي است از کفش هاي «رام» که تناسخ ويشنو- آفريننده زمين- است. شايد اگر کسي براي اولين بار به هند برود و از قضا در محيطي بزرگ شده باشد که با غذاهاي گياهي آشنايي نداشته باشد محيط و حتي فهرست غذاهاي هندي برايش عجيب باشد. زيرا گوشت گاو و گوسفند چيزي است که شما هرگز اثري از آن نخواهيد ديد و فقط در بعضي از رستوران هاي بزرگ که محل تردد دائمي توريست ها هستند ممکن است چنين اشتباهي بشود و تازه آن هم بازارش زياد داغ نيست. انگار اصلاً خودت هم در هند ترجيح مي دهي که گوشت گاو و گوسفند نخوري زيرا در اين سرزمين گاو موجودي مقدس است که فوايد زيادي براي انسان دارد و غير از آن روي زمين هاي کشاورزي کار مي کند، شير و لبنيات مي دهد و در کشوري که پايه هاي اصلي آن روي کشاورزي است کشتن گاو گناهي بزرگ محسوب مي شود. حالا خرافات يا غيرخرافات حتي در رستوران هاي زنجيره يي هم چيزي به نام همبرگر وجود ندارد و بايد به همان مرغ راضي بود. البته بايد اضافه کرد غير از اين در بعضي از شهرهاي مذهبي مثل بنارس و ريشي کش اصلاً چيزي به نام قصابي هم وجود ندارد و حتي فرآورده يي مثل تخم مرغ هم پيدا نمي شود، زيرا اهالي شهر همگي گياه خوار و بسيار مذهبي هستند و گوشت خواري را کاري شوم و نامبارک مي دانند. اما براي مستندسازي بيشتر اين نوشته برايتان از اتفاقي مي گويم که براي دو دانشجوي ايراني در هندوستان رخ داده است. ساعت 12 نيمه شب صاحبخانه دو دختر ايراني از سفر بازگشت و يکراست به سراغ اتاق آنها رفت و با عصبانيت در زد. پيرزن صدايش مي لرزيد و با عصبانيت مي گفت؛ «شما همين الان بايد از اين خانه بيرون برويد چون همه بدبختي هاي خانواده ام به خاطر شماست،» دو دختر ايراني ناباورانه به پيرزن نگاه مي کردند و نمي دانستند چه خطايي از آنها سر زده است. پيرزن با گريه ادامه داد؛ «برادرم به خاطر کارهاي شما دوتا تصادف کرد و مοرد. شما شوم هستيد و در خانه من گوشت مي خوريد. اگر مي دانستم گوشت مي خوريد هرگز خانه را به شما اجاره نمي دادم.» و خب البته دانشجويان هر طور که بود توانستند پيرزن خرافاتي هندي را راضي کنند که تا صبح فردا به آنها اجازه اقامت بدهد.کشتن هر موجود زنده يي در هند گناه بزرگي محسوب مي شود و کسي که حيواني را مي کشد سرنوشت شومي را براي خودش رقم زده است، حتي اگر آن حيوان گربه باشد.به اعتقاد هندي ها ديدن گربه سياه در سفر يا راه به معناي بدشانسي است. شايد براي همين است که در خيابان هاي هند به جاي گربه فقط سگ مي بيني و هيچ اثري از گربه نيست. اما اگر حتي همين حيوان هم کشته شود بايد تکه يي طلا به عنوان کفاره به يک مکان مذهبي مثل معابد اهدا کرد. در هر حال مي توان گفت حيوانات يکي از پايه هاي اصلي در باورهاي خرافي هندوستان هستند. براي نمونه قارقار کلاغ يعني خوش شانسي و نويد آمدن مهمان به خانه؛ ديدن فيل هنگام سفر يا در طول سفر به معني سفري امن و خوب است، زيرا فيل نمادي از خداي گنيش (از بين برنده مشکلات و پيام آور خوش شانسي) است؛ ديدن طاووس نيز خوب است اما شنيدن صداي او به خصوص در دل شب نشان از خبر بد دارد؛ همانند شنيدن صداي زوزه سگ يا گرگ در شب هاي زمستاني؛ و اگر زماني روي سرتان مارمولکي بيفتد به اين معني است که تمام عمر در ترس از مرگ خواهيد بود. در هند بعضي از اعمال و رفتارها هم جزء خرافات محسوب مي شوند. براي مثال رسم است هر زوج جواني قبل از ازدواج حتماً با يک ستاره شناس درباره هماهنگ بودن طالع هايشان مشاوره کنند و بعد از ازدواج هم عروس براي اولين بار بايد با پاي راست وارد خانه شود؛ هنگام بارداري هم نبايد تنها سفر کند يا وارد خانه يي متروک شود چون ارواح خبيث ممکن است فرزندش را تسخير کنند. اگر سکسکه کني يعني کسي به فکرت است؛ اگر چشمت بخارد يعني کسي به تو حسادت مي کند. همچنين بايد يادتان باشد که در هندوستان کسي در شب ناخن هايش را کوتاه نمي کند چون بسيار نامبارک و بد است؛ تکان ناگهاني چشم نشانه پيام بدي در راه است؛ و در زمان خورشيدگرفتگي کسي نبايد چيزي بخورد و بعد از آن بايد غذاهايي را به رودخانه بيندازد. اما خرافات هند تنها به اين موارد ختم نمي شود و از آنجا که اين کشور بسيار پهناور و بزرگ است خرافات آن هم در هر منطقه با مناطق ديگر فرق مي کند. بنابراين اگر قصد سفر به هند را داريد بهتر است از عجايب اين کشور لذت ببريد و بدانيد اگر اين چيزها را از آن بگيرند هند ديگر هند نيست
این مطلب نشان میدهد که این خرافات نیست که به تنهایی باعث عقب افتادن میشود . هند به نظر من خرافی ترین کشور دنیا ست ولی جزو برترین و بهترین اقتصاد های دنیا میشود. انگلیس همینطور ایتالیا همینطور..... و خیلی کشورهای دیگر که خرافاتی هستند ولی در عین حال پیشرفت هم میکنند. انچه که باعث پیشرفت ما میشود فقط و فقط تلاش و اراده و تصمیم واقعی برای پیشرفت اول در مدیران ان کشور و بعد در بین مردم ان کشور

Cia
04-15-2009, 09:06 AM
This is really funny:


The US troops in Afghanistan proved they have
retained their sense of humor, one of them sent
this. "YOU MAY BE A TALIBAN IF..."

1. You refine heroin for a living, but you
have a moral objection
to beer.

2. You own a $3,000 machine gun and $5,000 rocket launcher,
but you can't afford shoes.

3. You have more wives than teeth.

4. You wipe your butt with your bare hand, but consider bacon
"unclean."

5. You think vests come in two styles: bullet-proof and suicide.


6. You can't think of anyone you haven't declared Jihad against.

7. You consider television dangerous, but routinely carry
explosives in your clothing.

8. You were amazed to discover that cell phones have uses other than setting off
roadside bombs.

9. You have nothing against women and think every man should
own at least one.

10. You've always had a crush on your neighbor's goat .

artavile
04-15-2009, 09:08 PM
Thanks Cia jan, that was really good.

News about AN, potatoes and more

خبرهاي رسيده از برخي نهادهاي تحت نظر رياست جمهوري حمايت از دست و دلبازي*های تازه رئيس دولت در آستانه انتخابات دارد.

به نوشته روزنامه جمهوری اسلامی؛ علاوه بر ماجراي مشهور توزيع سيب زميني مجاني و دادن پول دستي به كاركنان وزارت خارجه، كاركنان نهاد رياست جمهوري نيز از شش ماه پيش هديه جشن تولد دريافت مي كنند! بر اساس این طرح، در روز تولد كارمندان به هر نفر از آنها يك سكه تمام بهار آزادي داده مي شود.

این گزارش می*افزاید: كاركنان اين نهاد هرچند از گرفتن سكه بدشان نيامده اما از اينكه چرا در نزديكي انتخابات آقاي رئيس جمهور يادش آمده سكه به آنها بدهد؛ به شدت تعجب كرده و آن را حركتي تبليغي آنهم از كيسه بيت المال مي دانند

همزمان با روزنامه جمهوری اسلامی، روزنامه اعتماد نیز در بخش اخبار ویژه امروز سه*شنبه خود با انتشار خبری تحت عنوان «ثبت نام براي هديه ويژه رئيس جمهور» نوشت: مسوولان شيفت شب خوابگاه فاطميه دانشگاه تهران در يک اعلان عمومي از دانشجويان دعوت کردند براي دريافت هديه ويژه رئيس جمهور فرم پر کنند. قرار است احمدي نژاد به دانشجويان دختر کوي دانشگاه 100 تا 200 هزار تومان عيدي بدهد.

خبرنگار شهاب*نیوز در پایان یادآور شده است: طی روزهای گذشته اخبار متعددی در رسانه*های مختلف پیرامون مردم*نوازی*های تازه مسئولان دولت نهم مخصوصاً رئیس*جمهور منتشر شده که توزیع سیب*زمینی رایگان در میان مردم محروم، اهدای تراول چک صد هزار تومانی در دیدار نوروزی آقای احمدی*نژاد با پرسنل وزارت خارجه، قول پرداخت هدیه نقدی به دانشجویان دختر کوی دانشگاه تهران پس از دیدار اسفندماه آقای احمدی*نژاد، پرداخت 200 هزار تومان عیدی ویژه رئیس*جمهور به کارکنان وزارت کشور، و نهایتاً پرداخت عیدی نقدی صد هزار تومانی به پرسنل یک بیمارستان دولتی در پیامد دیدار سرزده آقای احمدی*نژاد از آن دسته است. خبر فوق یعنی اهدای سکه به کارکنان نهاد ریاست* جمهوری به مناسبت روز تولد آن*ها نیز آخرین خبر از این دسته محسوب می*شود. این اخبار تایید نشده که از سوی رسانه*های مختلف منتشر شده تاکنون از سوی مقامات دولتی نه تایید شده است و نه تکذیب.
منبع: http://www.shahabne ws.com/vdcjvyev. uqetizsffu. html

PJ
04-15-2009, 09:35 PM
اگر گفتید فرق واحد پول ایران و انگلیس چیه؟
در انگلیس شما يك كيف اسکناس مي بريد و با اوون ماشين مي خريد....اما در ايران شما يك ماشين اسكناس مي بريد و با آن يك كيف مي خريد.


اگر گفتيد فرق گردش در تهران و پاريس چيه؟
در پاريس هر وقت خواستيد گردش كنيد از ماشين پياده می شيد و در تهران هر وقت خواستيد گردش كنيد سوار ماشين می شيد.


اگر گفتيد فرق يك تخم مرغ در تهران و در مسكو چيه؟
در مسكو اگر تخم مرغ را زير مرغ بگذارند بعد از 21 روز احتمالا يك جوجه از تخم بيرون مي آيد....اما در تهران ممكن است از تخم مرغ هر موجودی بيرون بيايد...مثلا يك شتر.


اگر گفتيد فرق محل كار ايراني ها و امريكايي ها چيه؟
مردم امريكا در خانه استراحت مي كنند...در اداره كار مي كنند و در خيابان تفريح...اما مردم ايران در خانه تفريح مي كنند...در اداره استراحت و در خيابان كار.


اگر گفتيد فرق يك نويسنده ايرانی با يك نويسنده آلمانی چيه؟
يك نویسنده آلمانی وقتی نوشته هايش چاپ شد معروف مي شود و يك نویسنده ایرانی وقتي جلوی چاپ نوشته هايش گرفته شد معروف مي شود..


اگر گفتيد فرق يك تاجر ايراني با يك تاجر عرب چيه؟
تاجر عرب از وقتی شناخته شد موفق و خوشبخت مي شه.... اما تاجر ايراني از وقتي شناخته شد ناموفق و بد بخت مي شه.


اگر گفتيد فرق پليس راهنمايي و رانندگي ايران با جاهای ديگه دنيا چيه؟
در همه جاي دنيا وقتي ترافيك ايجاد بشود سرو كله پليس راهنمايي و رانندگي پيدا مي شود...اما در ايران وقتي سرو كله پليس پيدا مي شود ترافيك ايجاد مي شود.


اگر گفتيد فرق يك آدم موفق در ايران با ساير نقاط جهان چيه؟
در همه جاي دنيا وقتي كسي موفق شود همه به او نزديك مي شوند و با او شريك مي شوند و به او كمك ميكنند ...اما در ايران وقتي كسي موفق شود همه از او فاصله مي گيرند و رابطه شان را با او قطع مي كنند و جلوی كارش را مي گيرند..


اگر گفتيد فرق يك زنداني در ايران با يك زنداني در اروپا و امريكا چيه؟
در اروپا و امريكا وقتي كسي زنداني مي شود اعتبارش را از دست مي دهد...اما در ايران وقتي كسي زنداني مي شود اعتبار به دست مي آورد.


اگر گفتيد فرق سيستم اداري ايران با سيستم اداري كانادا چيه؟
سيستم اداري كانادا چون كار مردم را راه مي اندازد و به آنها كمك مي كند از مردم پول مي گيرد.....اما سيستم اداري ايران چون جلوي كار مردم را مي گيرد از آنها پول مي گيرد.


اگر گفتيد تفاوت دشمن در ايران و جاهاي ديگر دنيا چيه؟
در همه جاي دنيا وقتي آدم دشمن داشته باشد جلوی كارش گرفته مي شود....در ايران وقتي آدم ها دشمن داشته باشند تازه انگيزه كار پيدا مي كنند

artavile
04-22-2009, 03:19 PM
غازها وعقاب ها )

توی زندگی ، تفاوت آدم ها در نگاهشون به زندگی ، به اندازه تعداد اونهاست . همون طور که صورت ها و ظاهر ادم ها با هم فرق داره ، در افکار و رفتارشون با هم تفاوت دارن .

به نوعی می شه گفت هر انسانی یک کتابه . تا زمانی که بازش نکنی و نخونیش ،اون رو کامل نشناختی ... اصلا هم اسون نیست چون گاهی بعضی کتاب ها اونقدروحشتناک هستند که تا چند وقت از خوندنشون کابوس می بینی و آشفته می شی ولی گاهی خوندن بعضی کتاب ها مثل قران ، حافظ ، اشعار سهراب تا سال ها مستت می کنه چون یک جمله اش می تونه روحت رو دوباره از اول جلا بده و دلت رو صاف کنه ...

توی این دنیا از بچگی ، ما تعلیم داده می شیم و قوانینی برای ذهن بی برنامه و خالی ما وضع میشه که از طرف خانواده ، دوست ، مدرسه و اجتماع خودآگاه ، نا خودآگاه ، مستقیم، یا غیرمستقیم، ارادی و غیرارادی در مغز کوچیک ما جا گرفته که پاک کردن و از اول نوشتن قوانین اراده فولادی و تمرین خیلی زیادمی خواد .

دکتر وین دایر در کتاب عظمت خود را دریابید بحث جالبی می گه :

می گه ادم ها دو دسته هستند غاز ها و عقاب ها . هرگز نباید عقاب ها رو به مدرسه غازها فرستاد و نباید افکار دست و پا گیر غازها فکر عقاب ها رو مشغول کنه . کسی که مثل غاز هست و تعلیم داده شده نمی تونه درست پرواز کنه و به خار و خاشاک گیر می کنه که مانع پروازش می شه . ولی عقاب رسالتش اوج گرفتنه . عقابی که مثل غاز رفتار می کنه از ذات خودش فرار می کنه .

بدترین چیز ندونستن قوانین عقاب هاست . این که ندونیم چطوری عقاب باشیم .

* غازها همه مثل هم فکر می کنند و همیشه هم ادعا می کنند که درست فکر می کنند . افکارشون کپی شده هست و اصلا خلاقیت نداره . اکثر مواقع هم همگی با هم به نتایج یکسان می رسند چون دقیقا مثل هم فکر می کنند .

عقاب ها می دونند زمانی که همه مثل هم فکر می کنند در واقع اصلا کسی فکر نمی کنه .

* غازها همیشه می دونند غاز دیگه چطوری زندگی کنه بهتره ! هر کسی جای کس دیگه تصمیم می گیره . برای همین اکثر یا دیر به بلوغ (فکری – جنسی – احساسی) می رسن و یا اصلا بالغ نمی شن .

عقاب ها به خلاقیت ذهن هر کس اعتقاد دارن و در زندگی ماهیگیری به فرد یاد می دن و نه ماهی . در محله عقاب ها هر کسی جای خودش باید فکر کنه و کسی مسئولیت زندگی کس دیگه رو به عهده نمی گیره .

* غازها از جسمشون بیش از حد کار می کشن و تمام توان داشته و نداشته رو به کار می گیرن و به نتایج دلخواه نمی رسن .

عقاب ها اول تمام جوانب کار رو در نظر می گیرن ، باتوجه به تجارب قبلی و برنامه ریزی های ذهن خلاقشون تصمیم می گیرند و بعد شروع به کار می کنند . عقاب ها ایمان دارند که تلاش جسمی به تنهایی اصلا برای کار کافی نیست .

* غازها حریم شخصی ندارند و بارها و بارها وارد حریم خصوصی عقاب ها می شن چون حرمت ندارند .

عقاب ها به حریم شخصی هر فردی احترام می زارن و قاطعانه به افرادی که وارد حریم خصوصی اونها می شن تذکر می دن .

* غازها باید همه رو راضی نگه دارند و تمام تلاششون رو در روابط می کنند که همه انسان ها ، تک به تک از اونها راضی باشند . به جای انجام وظایف و رسالت خودشون ، رضایت همه اطرافیان رو با هر زحمتی شده به دست می یارن چون اگر به دست نیارن احساس خلا می کنند ..

عقاب ها می دونند که به دست اوردن رضایت همه افراد امکان نداره و نیمی از مردم همیشه با نیمی از افکار اونها مخالفند و این وظیفه یک عقاب نیست که مخالفانش رو راضی نگه داره .

* غاز نه نمی گه و همش شاکی هست که چرا باید اینهمه به دیگران توجه کنه .

عقاب در مواقعی که لازم هست ، به راحتی نه می گه .

* غاز شرط اول ارتباط رو صمیمیت بیش از حد می دونه .

عقاب شرط اول ارتباط رو احترام متقابل می دونه .

* غاز نمی خواد باور کنه که دشمنی داره .

عقاب می دونه که باید دشمنش رو ببخشه ولی بهش اعتماد نمی کنه .

* غاز از تجربیات درس نمی گیره و فقط آزار می بینه .

عقاب بعد از گذروندن سختی مسئله ، به فکر پذیرش مسئله و درس های ممکنه هست ..

* غاز از دلش هیچ وقت حرف نمی زنه ..

عقاب با دلش زندگی می کنه .

* غاز یا احساسیه و یا منطقی .

عقاب می دونه که در دورانی از زندگی باید مغز رو پرورش و ورزش دارد و در دورانی دیگه باید دل رو نوازش داد و به حرف های دل بها داد .

* غاز اشتباه نمی کنه .

عقاب می دونه اگر هیچ وقت اشتباهی نکرده ، دلیلش اینه که اصلا دست به عملی نزده .

* غاز جای دیگران زندگی می کنه ..

عقاب می دونه که باید به دیگران کمک کنه ولی جای کسی نباید زندگی کنه چون تجربه خود بودن رو از اون فرد گرفته .

* غاز همیشه همه کار می تونه انجام بده .

عقاب می دونه چه کارهایی رو می تونه انجام بده و چه جایی باید اعلام کنه که از عهده اون بر نمی یاد .

* غاز همیشه مجبوره .

عقاب همیشه مختاره و اگر به جبر روزگار مجبور شد کاری رو انجام بده ، می پذیره و می گه : ترجیح می دم این کار رو انجام بدم .

* زمان غاز تفریح مشخص نیست .

عقاب برای تفریحش برنامه ریزی می کنه و می دونه که فاصله خالی این نت تا نت بعدی در موسیقی ، دلیل دل نشین بودن اون هست .

* غاز همیشه ناراضیه و شاکی و همیشه در حال شناخت عامل این بدبختی هست .

عقاب همیشه راضیه و می دونه هر سختی هم پایانی داره . عقاب باور داره ان مع العسر یسرا .

* غاز عبادت عادتش شده .

عقاب تکرار و عادت و روزمرگی رو مرگ دل و پرستش می دونه .

* غاز نسبت به عقاب یا احساس برتری می کنه و یا احساس ضعف .

عقاب باور داره برتری وجود نداره . اصل فقط تفاوت است که باعث برتری کسی بر کس دیگه نمی شه .

* غاز زیاد از مغزش کار می کشه البته بدون بهره وری لازم .

عقاب مفید فکر می کنه و از اشتباهاتش درس می گیره .

* غاز می خواد غاز باشه چون غاز بودن و نپریدن خیلی اسون تر از پرواز و اوج گرفتن هست .

عقاب بر عقاب بودن اصرار داره ، حتی اگر بارها به مدرسه غازها رفته باشه و به خاطر عقاب شدن بهای سنگینی رو بپردازه .

**** یک نکته کنکوری برای عقاب ها

غازها همیشه می خوان یک عقاب یک جور دیگه باشه ، یک جور دیگه عمل کنه ! براشون ارتباط هیچ وقت کافی و رضایت بخش نیست .

دقت کن : غاز چون خودش رو نپذیرفته و خودش رو درست نمی شناسه ، از تو می خواد که یه جور دیگه عمل کنی ! هیچ وقت براش رضایت بخش نیستی و عملا بهت می گه که براش کافی نیستی چون همیشه یه کاری کم کردی !

سعی کن خودت باشی و بهترین نقش رو داشته باشی (به عنوان دوست - همسر - خواهر - برادر - بچه) ولی سعی نکن که خودت رو مجبور کنی که طبق خواست اون خودت رو تغییر بدی . اون ناراضی به دنیا اومده و از دنیا می ره . از زندگی عقب نیفتی چون قرار نیست که غاز باشی .

artavile
04-22-2009, 03:21 PM
چند خبر جالب پزشكي
--------------------------------------------------------------------------------
قدیم ندیما دستشوئی ما ایرانی ها (اون موقع بهش میگفتند خلاء) یک گوشه در دورترین نقطه حیاط بود که بابابزرگ و مامان بزرگای ما وقتی میخواستند بروند داخل مستراح یک دستار به سرشون میبستند.

اون موقع دلیل این کار این بود که بخارات ناشی از ادرار(شامل اسید اوریک و فسفریک و..) روی پوست سر و موهای سر و بالطبع سلامتی تاثیر فزاینده ائی داشت و یکی از عوامل ریزش مو بود...در ضمن مثل الان اینطوری نبود که بروند مستراح و 6 ساعت بنشینند راجع به مسائل روزمره تفکر کنند.چون حتی در شریعت ما مسلمانها ذکر شده که ماندن زیاد در مستراح و حرف زدن در آن مکروه است.

الان مستراح ما ایرانی ها صااااف اومده وسط هال و اتاق پذیرائی و تازه بین سنگ توالت و محل شستن دست هیچ دری هم وجود نداره ..به دلیل مشکلات تغذیه ما ایرانی ها مجبوریم حداقل 10 دقیقه اونجا بساط پهن کنیم و خانم خونه هم یک حوله انداخته روی جا حوله ائی در دستشوئی و خبر نداره این حوله چه نقشی در جذب بخارات سمی ادرار و مدفوع دارد و آقای بیچاره هم بعد از وضو و شستن صورت اون حوله را میماله توی صورتش و فاتحه مع الصلوات. (یعنی آخر آلودگی)

این موضوع را من با محلول تنتورید و.. امتحان کردم و حوله حاوی این بخارات را داخل آن قرار دادم و دیدم ظرف چند دقیقه این محلول حاوی انواع اسیدهای باز شده است.

خلاصه اینکه یکی از عوامل ریزش مو و بیماری های ما ایرانی ها همین بخارات ناشی از ادرار در توالت های ماست.

برای حل این موضوع: اول حوله را خارج از توالت و روی جای مخصوص قرار دهید. دوم: روی سنگ پا کمی سرکه ریخته و هفته ائی یک دفعه این سنگ پا را به مدت 4 ساعت در کنار سنگ توالت قرار بدهید.در ضمن قرار دادن سنگ نمک هم عامل جذب این بخارات سمی خواهد بود.

راستی حالا که صحبت از توالت شد بد نیست بدونید: قدیم ندیما وقتی توی جنگ کسی جراحت میدید و بدنش زخم برمیداشت فورا" روی زخم خود ادرار میکرد و یک موم عسل روی آن قرار میداد و با پارچه روی زخم را میبست.

دلیلش هم اینه که ادرار استرلیزه ترین و پاکیزه ترین محصول تولیدی از کلیه و بدن است و دلیل اینکه دین اسلام آن را نجس شمرده این است که تا در محیط آزاد و خارج از بدن قرار گیرد به علت این استرلیزه بودن فورا" باکتری و آلودگی محیط را به خود جذب میکند و نجس میشود.

بگذریم: بریم سراغ چیزای خوب تر:

شما وقتی سیب زمینی را بصورت پخته از آتیش بیرون می آورید ظرف یک ساعت در معده هضم خواهد شد. سیب زمینی آب پز ظرف 4 ساعت هضم میشود و سیب زمینی سرخ کرده ظرف 12 ساعت نصفش هضم و نصفش از طریق معده اخراج خواهد شد.

این رو گفتم برای پدر مادرهایی که به بچه بیچاره چیپس میدهند و شب طفل بیچاره موقع خواب باید صد دفعه این پهلو و آن پهلو شود تا در آخر سم حاصل از این چیپس جذب بدنش شود.

کسانی هم که سراغ من می آیند و اعلام میکنند: چرا میگید پفک سمی است؟ جهت اطلاع کافی است پفک را با آب خیس کنید و با شصت دستتان آن را به سرامیک آشپزخانه بچسبانید. بعد از 8 ساعت عمرا" بتونید این پفک خشک شده را از دیوار بکنید. باید کلی کاردک و چاقو بزنید تا کنده شود. حالا حساب کنید این پفک با بزاق چسبنده خیس میشود و وارد دیواره معده میشود....

یک روش هم برای کسانی که مدعی هستند سیستم گوارش و جذب آنها هیچ مشکلی ندارد:

يك حبه سير را بطور كامل بدون جويدن و خورد شدن قورت داده اگر قبل از 24 ساعت از بدن خارج شد بدن سالم است زيرا در اين مدت هيچ ميكروبي در بدن نمي تواند رشد كند.و اگر طولاني تر شد دچار يبوست (محل رشد ميكروب )بوده و بيماريد

بعد از تمام این حرفها میخواهم یک نسخه سحر آمیز به کسانی بدهم که از ضعف اعصاب و سوزش و تپش قلب رنج میبرند...تا یک موضوعی پیش میاد زود قاطی میکنند و عصبانی میشوند.

یک سیب خنک(یخچالی) را رنده کنید + داخل این پالودهء سیب یک قاشق چایخوری تخم بادرنجبویه(فرنجمشک) اضافه کنید + یک استکان عرق بهار نارنج + یک استکان عرق بیدمشک اضافه کنید.

یک قاشق قبل از خواب صبح یا ظهر و شب میل کنید.

این مجموعه سحرآمیز اعصاب را آرام میکند و قلب را از سوزش و تشنج باز میدارد و خواب آرامی در پی خواهد داشت.

artavile
04-22-2009, 03:22 PM
سالها پیش، یکی مرد دهاتی پسرش را پی تحصیل به یک حوزه ی علمیه فرستاد که با علم شود، عاقل و هشیار شود، مخزن اسرار شود، با همگان دوست شود، یار شود، همدل و غمخوار شود، خوب و بد زندگی و رسم ادب ورزی و اخلاص بیاموزد و فرزانگی و صدق و صفا پیشه نماید.

پس از چند صباحی پسرک، شیخ شد و میوه ی بر شاخ شد و پخته شد و خام شد و باد شد و باده شد و جام شد و گِرد و گلندام شد و ثقة الاسلام شد و حجة الاسلام شد و صاحب صد نام شد و پیش خودش، مرتبه اش تام شد و قبضه ای از ریش به خود نصب نمود و سرش عمامه ی پرپیچ نهاد و شنلی بر تنش انداخت و دمپایی نعلین به پا کرد و سپس عزم وطن کرد که ملای ده خویش شود، خمس و زکات از فقرا و ضعفا، جذب کند، جن و پری از دلشان دفع کند، همدم خانان شود و محرم جانان شود و بار دل مردم نادان شود و این شود و آن شود و با کلک و حیله گری، بر همگان برتری و سروری و سرتری و رهبری و مهتری و بهتری خویش مسلم بنماید.

باری، گویند که در روز نخستین که پسر وارد ده شد، در آن هلهله و ولوله و غلغله و شور و شررها که به پا بود، پدر جَست و دو تا مرغ که در خانه خود داشت به پای پسرک ذبح نمود و به زنش داد که آنرا بپزد تا که ز فرزندِ سرافراز و خوش آواز و پرآوازه، پذیرایی جانانه نماید.

پیش از آغاز غذا آن پسرک خواست که نزد پدر و مادر خود چشمه ای از قدرت علمیِ الهی و توانایی فکری که در او جمع شده بود هویدا بنماید. چنین بود که از آن پدر و مادر فرتوت بپرسید که در سفره ما چند عدد مرغ نهادید؟ بگفتند که البته دوتا مرغ. پسر جان! چه سوالی است؟ هرآنچیز عیان است چه حاجت به بیان است؟

پسر گفت که ها! فرق نگاه کسی از اهل خردمندی و فرزانگی همچون من و یک عده عوام همچو شماها به همین است که از منظر علمی، هرآیینه در این سفره سه تا مرغ سوخاری بنهادید ولی علم ندارید و سپس چند عدد سفسطه و مغلطه و شعبده بازی کلامی و زبان بازی پی درپی و لفاظی پیچیده و بی پایه به هم بافت، و اینگونه نشان داد که از منظر تحقیقی و تعلیمی و علمی، در آن سفره سه تا مرغ مهیاست، و این از برکت های خردمندی و علم است.

پدر پیر کز آن سلسله الفاظ و عبارات پریشان شده بود، از سخن آخر فرزند خودش شاد شد و گردن پرموی و سِتبرِ پسرش را بنوازید و به او گفت که احسنت بر این حُسن و کرامات تو فرزند که با این سخنِ پر برکت ، مشکل تقسیم دوتا مرغ برای سه نفر یکسره حل گشت. پس این مرغ برای من و آن مرغ دگر نیز برای ننه ات. مرغ سوخاری شده ای نیز که با علم و کرامات تو اثبات بگردیده، خودت میل نما.

اینچنین بود که آن شیخ، ادب گشت و بدانست که مرغی که از آن علم و کرامات شود ساخته، جز ضعف دل و سوزش ماتحت، اثری هیچ ندارد!!!

Motori
04-22-2009, 05:17 PM
Great thread, got a serious laugh out of it and I haven't read all of them yet.
I want to rehash one the items in Pedram's post.

فرق یک نویسنده آلمانی و ایرانی
در آلمان وقتی یک نویسنده نوشته هایش چاپ میشود معرف میشود و به یک زندگی خوبی دسترسی پیدا میکند ولی وقتی یک نویسنده ایرانی نوشته هایش چاپ میشود یک کاری میکنند که دست از زندگی بکشد

Kaz
04-23-2009, 03:24 PM
This is really funny:


The US troops in Afghanistan proved they have
retained their sense of humor, one of them sent
this. "YOU MAY BE A TALIBAN IF..."

1. You refine heroin for a living, but you
have a moral objection
to beer.

2. You own a $3,000 machine gun and $5,000 rocket launcher,
but you can't afford shoes.

3. You have more wives than teeth.

4. You wipe your butt with your bare hand, but consider bacon
"unclean."

5. You think vests come in two styles: bullet-proof and suicide.


6. You can't think of anyone you haven't declared Jihad against.

7. You consider television dangerous, but routinely carry
explosives in your clothing.

8. You were amazed to discover that cell phones have uses other than setting off
roadside bombs.

9. You have nothing against women and think every man should
own at least one.

10. You've always had a crush on your neighbor's goat .

:wavetowel2:

artavile
04-26-2009, 05:35 AM
قانون دانه

نگاهي به درخت سيب بيندازيد. شايد پانصد سيب به درخت باشد که هر کدام حاوي ده دانه است. خيلي دانه دارد نه؟ ممکن است بپرسيم «چرا اين همه دانه لازم است تا فقط چند درخت ديگر اضافه شود؟»

اينجا طبيعت به ما چيزي ياد مي دهد. به ما مي گويد:

«اکثر دانه ها هرگز رشد نمي کنند. پس اگر واقعاً مي خواهيد چيزي اتفاق بيفتد، بهتر است بيش از يکبار تلاش کنيد.»

از اين مطلب مي توان اين نتايج را بدست آورد:

- بايد در بيست مصاحبه شرکت کني تا يک شغل بدست بياوري.

- بايد با چهل نفر مصاحبه کني تا يک فرد مناسب استخدام کني.

- بايد با پنجاه نفر صحبت کني تا يک ماشين، خانه، جاروبرقي، بيمه و يا حتي ايده ات را بفروشي.

- بايد با صد نفر آشنا شوي تا يک رفيق شفيق پيدا کني.

وقتي که «قانون دانه» را درک کنيم ديگر نااميد نمي شويم و به راحتي احساس شکست نمي کنيم.

قوانين طبيعت را بايد درک کرد و از آنها درس گرفت.

در يک کلام:

افراد موفق هر چه بيشتر شکست مي خورند، دانه هاي بيشتري مي کارند.

artavile
04-26-2009, 05:49 AM
Move your cursor over the screen, and you will have the impression, you are flying over the mountains.


http://www.electricoyster.com/electric3d

artavile
04-27-2009, 10:06 PM
Subject: اندر مزخرفات دولت نهم
رییس جمهور:

با حذف قیمت زمین ، بهای خانه نصف می*شود!

فرار مغزها و سرمایه*ها نداریم، هر کس آزاد است هر کجا که خواست زندگی کند!

امارات اگر پیشرفت کند، انگار ما پیشرفت کرده*ایم!

بر خلاف نظر بقیه ، من معتقدم زنان گیلانی در کنار کار و تلاش روزانه ، حریم عفاف و ناموس خود را هم حفظ می*کنند!!!

مردم از شنیدن اسم دموکراسی حالت تهوع می*گیرند!

بر خلاف دولت*های قبلی ما در انتخابات شوراها ، بی*طرف عمل کردیم!

این که می گویند دو تا بچه کافیه ، بنده معتقد نیستم . کشور ما برای صد و بیست میلیون نفر جا دارد!

۴۲ روزنامه علیه دولت می*نویسند!

یک زن (اشاره به فاطمه رجبی) پیدا شده که مردانه حرف می*زند ، آن وقت شما بهش ایراد می*گیرید؟

در کشور ما طی این دو ساله معجزه*ی اقتصادی رخ داده!

گوجه*فرنگی ۳۵۰۰ تومان نیست ، بغل خانه*ی ما ۱۲۰۰ تومان است!

رشد تورم ۲۳ درصدی (گفته*ی مرکز پژوهش*های مجلس) دروغ است ، تورم ۱۳ درصد است!

من نگفتم نفت را سر سفره*ها می آورم!!

+ در سخنرانی من در مجمع عمومی سازمان ملل، يک نفر گفت که فلانی، يک هاله ای از نور صورت تو را فرا گرفته بود!

امروز همه به اين واقعيت معتقدند که در حال حاضر کشور را امام زمان مديريت می کند.

بعضی افراد بی ايمان می گويند که ما در هيات دولت، يک صندلی برای آقا خالی می گذاريم، در حالی که اگر آقا به هيأت دولت بيايد که تنها نمی آيند! با يارانشان تشريف می آورند!

ميانگين سن دانشمندان هسته ی ما، 17 سال است!

يک دختر 15 ساله در شيراز توانسته است در زيرزمين خانه شان، اورانيوم را غنی کند!

با چاقوی زنجان، دشمنان اين مملکت را به دو نيم می کنيم!

آقای مشايی مظلوم واقع شدند! ايشان هيچ گاه نگفتند ما با ملت اسرائيل دوست هستيم! (بلکه ايشان گفتند ما با مردم اسرائيل دوست هستيم!)

روشنفکران، به اندازه ی بزغاله هم نمی فهمند!

سران کشورهای دنيا برای نزديکی با کشور ما صف کشيده اند، مثل اين پيرزن ها که در صف زنبيل می گذارند!

(در کنفرانسی در آمريکا فرمودند:)من می خواهم يکی دو نکته بگويم، وان، تو پوينت!

آقای کردان مظلوم واقع شدند و استيضاح ايشان غيرقانونی است!

50 درصد جابه جايی ها در تهران، می تواند با منوريل انجام شود!

هرگز نمی گذارند که اوباما رئيس جمهور آمريکا شود!

بهای کنونی نفت(150دلار در سال86) بسيار پايين است و من پيش بينی می کنم که نفت به 200 دلار هم برسد!

من به آقای علی آبادی گفتم که خودت با قدرت وارد فوتبال شو و فدراسيون فوتبال را اداره کن!

عده ای می گويند که بازار آزاد همه چيز را حل می کند، ولی من به شما می گويم که بازار آزاد برای دزدها و سارق هاست!

روز بسيج، نقطه ی عطف تاريخ بشريت است!

+اسفنديار مشايی(رئيس سازمان ميراث فرهنگی)

مردم ايران با مردم اسرائيل و آمريکا دوست هستند.

مردم آمريکا از بهترين مردم های جهان هستند!

امروزه ديگر نمی توان با دين جهان را اداره نمود و دوران حکومت دين بر جهان به پايان رسيده است!

+محمد علی آبادی (رئيس سازمان تربيت بدنی)

من خودم ديدم که نامجو مطلق توپ را استپ کرد و توپ افتاد جلوی پای اسمائيل مطر!(نامجو مطلق 15 سال قبل از اين که "مطر" فوتبال خود را شروع کند، از فوتبال خداحافظی نموده بود!)

مردم در سفرهای استانی به ما فشار می آورند که ليگ فوتبال را 30 تيمی کنيم!

عملکرد برنامه ی "نود" بر ضد نظام جمهوری اسلامی است!

در المپيک پکن، موفق بوديم!

نام تيم پرسپوليس بايد به پيروزی تغيير داده شود، همان طور که مردم در انقلاب شعار می دادند: استقلال، پيروزی، جمهوری اسلامی!

(همچنين محمد دادکان، يادداشتی را به خبرنگاران نشان داده بود که محمد علی آبادی، با خط خودش، تيم ملی را با 12 نفر، ارنج کرده بود!)

+فاطمه رجبی (همسر سخنگوی دولت):

احمدی نژاد معجزه ی هزاره ی سوم است!

غلامحسين الهام (سخنگوی دولت) :

مردم این بار در بحث مذاکره با آمریکا اعتراض نمی*کنند ، چون بر خلاف دولت*های دیگر به دولت نهم اعتماد دارند!

+خبر برکناری وزيران اقتصاد و کشور، دروغ سيزده است که رسانه ها ساخته اند!

دولت مخالف طرح امنيت اجتماعی است!

"نفت" بو می دهد و نمی توان آن را سر سفره های مردم آورد!

عبدالرضا مصری (وزیر رفاه) :

جلسات کمیسیون رفاه اجتماعی به خاطر نبود موضوع جلسه تشکیل نشده است! (یعنی خدا را شکر همه چیز در امن و امان است و همه در رفاه کامل به سر می*برند!)

+(در مراسم تقدير از بازنشستگان از نمايندگان مجلس، هنگامی که عده ايی از افزايش قيمت ها صحبت کردند و به عنوان مثال گرانی تخم مرغ را ذکر نمودند، ايشان فرمودند:)عجيب است که اين روزها همه تخم مرغ خور شده اند!

اعلام خط فقر به چه درد می خورد. اين که به مردم بگوييم اگر 300 هزار تومن حقوق بگيريد، فقير هستيد، به جز آن که از نظر روانی برای آن ها مساله ايجاد می کند، چه فايده ای دارد؟

+کردان(وزير برکنار شده کشور):

(خطاب به دانشجويان در کلاس): اين طور درس خواندن شما فايده ای ندارد، بايد می بوديد و می ديديد که ما در دانشگاه آکسفورد چگونه درس می خوانديم!

(در روز استيضاح): شهيد بهشتی هم مانند بنده، همواره مورد اتهام و دورغ پردازی دشمنان بود!

اين استيضاح باعث شاد شدن راديوهای اسرائيل و آمريکا می شود!

artavile
05-05-2009, 05:28 PM
This is related to Iran KSA football game :chair:

http://www.youtube. com/watch? v=rfbe958q5LI

ترجمه حرفهای گزارشگر شبکه الریاضیه بعد از گل دوم عربستان:
ای بزرگ آسیا، بزرگ آسیا... الله اکــــــبر (تکرار)... الله علیک سعودی (ایولا به سعودی) ... ای سعودی، ای سعودی سرت را بلند کن ای سعودی... الـــــلـــه،... افتخار عـــرب، افتـــخار عــرب... در سرزمین فارس ها اسب های عرب می درخشند .. در سرزمین فارس ها اسب های سعودی درخـــــشان تـــرند... الـــــلــه.... ای زندگی من،ای (....)، ای سبز (تیم عربستان) .... حلقه هایش را قوی تر کرد، ای مردم حلقه هایش را قوی تر کرد، و پـــــــیروز شد، بهت گفتم صبر کن ولی تو گفتي ...

از خود ویدیو جالب تر بعضی از نظراتی ست که زیر ویدیوهاست...... این هارو می ذارم که فقط بگم چرا از اینکه به جام جهانی نمی ریم ناراحت نیستم و از اینکه به عربستان باختیم ناراحتم....

يستاهلون كل ما يطلبون على هالفتح السني في بلاد الكفر الفارسي والله فوز اسلامي لان عيال المتعة والفرس بغوها شماته ونصر على السنه ويمكرون ويمكر الله والله خير الماكرين داشين بقلوب تقيه وهدفهم الفوز لنصرة الدين مو نصر السعوديه وديرة وكاس والانتقام من ابناء المتعة احفاد كسرى

ترجمه: کوتاه بیا!...تنها چیزی که ما سنی ها میخواستیم پیروزی در سرزمین کفر فارس هاست و قسم به خودم که اسلام اصلی پیروز میشه بر صیغه و نفس شیطانی فارس ها که می خوان بر سنی ها پیروز بشن.... (آیه قرآن: فکر کردی بر همه حیله می زنی بر خدا هم می تونی ... همانا خدا حیله گر ترینست) پیروزی در قبله افراد معتقد و پاک است... این پیروزی نه فقط برای سعودی بلکه برای دین است ... واین جام انتقامی ست از فرزندان کسری - فرزندان خسرو پرویز

Motori
05-05-2009, 05:43 PM
Move your cursor over the screen, and you will have the impression, you are flying over the mountains.


http://www.electricoyster.com/electric3d
Thanks for sharing R.T jAn, enjoyed it.
I almost took a trip listening to the "Oxygen".;):D

artavile
05-18-2009, 06:16 PM
سوغاتِ فرنگ

آقای X و خانم Y که برای سر زدن به پسرشون رفتن خارج، امروز دارن برمیگردن وطن. متن زیر از گفتگوی ۳ نفرشون در فرودگاه نقل شده:

پسر: یه مقدار از باراتونو بدید من برگردونم، یه مقدارشم بذارید تو ساک های دستیتون، به خدا هواپیماتون میره ها!
مادر: پسر تو چی میگی؟ میخوای آبرومون جلوی فک و فامیل بره؟
پسر: آخه مادر هفتاد کیلو اضافه بار مگه میشه؟
پدر: چند ساله که داری تو این مملکت زندگی می کنی، هنوز نتونستی یه پارتی تو فرودگاشون پیدا کنی؟ خاک تو سر چطوری میخواد زن بگیره؟
پسر: پارتی کدومه؟ اینا همه کاراشون قانونیه.
مادر: خاک بر سرشون با این قانوناشون. اینا عاطفه ندارن وگرنه وقتی میبینن منه پیرزن اینجوری دارم از بین میرم بارهای منو رد میکردند.
پسر: مادر عزیز اون کاسه بلوری که چپوندی تو چمدون خودش ده کیلوِ، اونو دربیار یخورده از اون خِرت و پرتارو در بیار تا یارو قبول کنه.
مادر: یعنی تو میگی وسطِ ویترینم خالی بمونه؟ این کاسه رو خریدم واسه ویترین بزرگه اتاق مهمونخونه. اونای دیگه هم خِرت و پرت نیست، یعنی من که بعد از عمری اومدم خارج واسه خاله شمسی و عمه اقدس و بتول و بچه هاش هیچی نبرم؟
پسر: مردم پشت سرمون منتظرن، نمیتونیم که تا صبح اینجا وایسیم پروازتون میره ها.
مادر: اگه میخوای یه چند تا تیکه از اون ساک بزرگه بردار بذار تو ساک دستی بابات.
پدر: خانم این ساک خودش بیست کیلوئه، دارم از کمر میوفتم.
مادر: مگه میخوای بلندش کنی؟ خب میذاریش تو این چرخ دستی ها.
پدر: پس اون یه تیکه تو هواپیما رو چکار کنم؟
مادر: یعنی تو مردِ به این گندگی نمیتونی بیست سی کیلو بارو بلند کنی؟
پدر: مگه به گندگیه؟
پسر: آخه صحبت بیست سی کیلو نیست، شما هفتاد کیلو اضافه بار داری تازه فکر میکنی، ساک به این بزرگی رو میذارن ببری تو هواپیما؟
مادر: بخدا الان هوار میکشم ها.
پسر: مادر هوار چیه؟
پدر: بخدا میکشه ها.
پسر: شما همینجوری چپوندی تو این چمدونا اونوقت میگی هوار میکشم، بیا لااقل اینو خالی کن.
مادر: چی رو خالی کنم؟ خاک بر سرم اینا همه سوغاتی های عروس بزرگه و داماد کوچیکه حاج فضل الله ست. مگه می تونم به اونا هیچی ندم؟ بیچاره هر دفعه میره اصفهان صندوق صندوق از باغشون واسه ما میوه میاره، شماها اینجا پاک همه چی یادتون رفته.
پسر: آخه سیب آوردن از اصفهان چکار داره به اینکه تو اینهمه بار با خودت ببری تو هواپیما؟
مادر: فکر کردی اون بیچاره با گاری میاره؟
پدر: خانم حالا موقع این حرفا نیست. باید زودتر یه کاری کنیم. این چمدونو بذار برگردونه من خودم با آقا فضل الله صحبت میکنم از دلش در میارم.
مادر: شما میخواید آبروی منو جلوی فک و فامیل و در و همسایه ببرید.
پسر: حالا که شما داری آبروی مارو اینجا میبری.
مادر: دستت درد نکنه، حالا دیگه مادرت شده آبروریز؟ اگه میدونستم آبروت میره به اَرواحِ خاک آقا بزرگ اَگه پامو میذاشتم تو این خراب شده، آبروت جلوی این آدما میره؟؟؟ اینا خودشون اگه آبرو سرشون میشد انقدر دم و ساعت تو خیابون همدیگه رو نمیمالیدن و شلوارشونو جلوی همدیگه در نمی آوردن.
پسر: شما چکار به شلوارای اینا داری؟
مادر: حالا دیگه از اینا طرفداری میکنی؟ اینهمه کونتو شستم! کهنه گُهیتو شستم! میدونی چقدر سرت درد کشیدم؟ تا چشمت خورد به زرق و برق اینا مادرتو فروختی؟
پدر: اینقدر صحبت شلوار و کون نکن، پشت سرمون اینهمه ایرانی وایستاده.
مادر: تو حرف نزن، اگه دلت به حال زنت می سوخت این بارها رو به زورم شده می بردی تو هواپیما.
پسر: مگه میشه به زور؟
مادر: چرا نمیشه؟ یه عمر به من زور گفته حالا نمی تونه به اینا زور بگه؟
پدر: من کِی به تو زور گفتم؟
مادر: همه فامیل شاهدن.
پسر: مادر جان به اینا که نمی شه زور گفت.
مادر: پس چرا اینا به ما زور می گن؟
پدر: اینقدر زور زور نکنین پشتمون پُر از ایرانیه.
مادر: خب ایرانی باشه، مردشورشونم بردن. حالا مگه زور حرفِ بدیه؟
پدر: دو ساعته هِی می گین کون و شلوار بعدشم هِی زور زور می کنین، خب معلومه مردم بد برمی دارن.
پسر: بابا شما هم چه چیزایی می گین!!
مادر: این از اولشم هیز بود.
پدر: هیز منم یا اون برادر سه زنت؟ ... نصفِ بیشتر این بارا مالِ اون و زنا و بچه هاشه.
مادر: بخدا الان هوار میکشم.
پسر: هوار چیه مادر؟
پدر: من میدونم این بالاخره میکشه!
پسر: مادر جان قربونت برم، بذار بارتو کم کنم قول میدم با پست بفرستم.
مادر: باشه ولی هر چی مال فک و فامیلا ی باباتِ کم کن.
پدرـ کم کن. مگه دوتا شورت و جوراب و زیرپوش چند کیلو میشه؟
مادر: فقط شورتو جورابه دیگه هان؟
پسر: اینقدر شورت شورت نکنین آبرومون رفت.
پدر: باشه در بیارید هر چی که مال فامیلای منه در بیارید.
پسر: خدا پدر مادرتو بیامرزه بابا، حالا تو کدوم ساک هست؟
مادر: میدونید اگه شما این ساکو باز کنید بدبخت می شیم؟ مگه دیگه میشه بست؟ آخ..آخ.. راستی یادم افتاد، اون لیوانا که واسه خاله شمسی خریدم پیچیدم لای اون شورتو جورابا که نشکنن، اگه اونارو دربیارید، همه لیوانا خرد و خاکِ شیر میشن.
پدر: چرا لیوانای خواهرتو پیچیدی لای شورتِ برادر من؟ پس این دو جفت جورابو شورتو واسه فامیلای من خریدی که لیوانای فامیلاتو توش بپیچی.
مادر: بشکنه این دست که نمک نداره.
پدر: چرا دستت بشکنه؟ شورت و جورابای فامیلای منو درآر، بذار لیوانای خواهرت بشکنه.
پسر: بابا یواش، شورت و جورابای فامیلای منو درآر چیه؟ همه ایرانیا دارن بهمون میخندن.
مادر: این با لیوانای خواهر من لج کرده ، اگه شده این لیوانارو بذارم تو داشپورت خلبان، من اینارو میبرم ایران.
پسر: کسی با شما لج نکرده ، هفتاد کیلو اضافه بارو قبول نمیکنن، چرا نمیخوای اینو بفهمی؟ نگاه کن همه اونایی که تو صف ما بودن ، رفتن صف های دیگه، این یارو هم داره باجه اش رو میبنده، بذار یه ذره از بارهارو کم کنیم وگرنه من میذارم میرم ها.
مادر: باشه توام بذار برو ، من از اولش نه از بچه شانس اوردم نه از شوهر نه از مامور فرودگاه.
پدر: تو بد شانس نیستی "بدباری" خب پسره راست میگه، میخواد یه عمر با این خارجیا زندگی کنه.
مادر: تو حرف نزن، بذار پامون برسه ایران، تکلیفمو باهات روشن میکنم، تو از موقعیکه پاتو گذاشتی تو خارج بی غیرت شدی.
پدر: بفرما بی غیرتم شدیم.
مادر: بله که شدی، تو اینجوری بودی؟ یادت میاد میخواستیم بریم اصفهان؟ فقط واسه اینکه راننده گفت جا نداریم، چه جوری دَک و دهنشو خون انداختی! حالا دو ساعته این یارو با اون صورتِ سرخش اَبروهاشو واسه من میندازه بالا، لام تا کام حرف نزدی.
پسر: چی میگی شما؟ مگه میشه اَلَکی مردم رو کتک زد؟
مادر: بخدا اگه آقا فضل الله الان اینجا بود، فرودگارو گذاشته بود رو سرش، هفتاد کیلو که سهله، هفتصد کیلو بار رو رد میکرد.
پدر: نه توروخدا، همین یه کارم مونده که بخاطر لیوانای شمسی خانم برم پشت میله های زندان تو غربت.
مادر: می بینی؟.. می بینی؟.. چه جوری با لیوانای شمسی بیچاره لج کرده؟ تو اگه غیرت داشتی، به خاطر شورت و جورابای فامیلات اینکارو می کردی.
پدر: معلومه که نمی کنم! برسیم اونجا میرم کوچه برلن، بیست جفت شورت و جوراب میخرم، بین همه شون تقسیم میکنم، مگه سوغاتی های من کریستال و اتو و همزن برقیه که نتونم بخرم؟
پسر: بقیه دعوارو بذارید تو خونه بکنین....جمع کنید بریم خونه.
مادر: بریم خونه چیه مادر؟..من اونقدر اینجا میمونم تا بارامو رد کنم.
پسر: کجا رد کنی؟ هواپیما رفت.
مادر: کجا رفت؟
پسر: همونجا که باید می رفت.
مادر: ای هوار.... ای هوار.....
پسر: مادر نکن، آبرومون رفت.
پدر: دیدی کشید!؟!؟!؟

artavile
05-19-2009, 09:33 PM
یک ملا و یک راهب كه مراحلي از سير و سلوك را گذرانده بودند و از ديري به دير ديگر سفر مي كردند ، سر راه خود دختري را ديدند در كنار رودخانه ايستاده بود و ترديد داشت از آن بگذرد.

وقتي ان دو نزديك رودخانه رسيدند دخترك از آن ها تقاضاي كمك كرد. راهب بلا درنگ دخترك را برداشت و از رودخانه گذراند.

آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتي طولاني را پيمودند تا به مقصد رسيدند. در همين هنگام ملا كه ساعت ها سکوت كرده بود خطاب به همراه خود گفت:« دوست عزيز! ما نبايد به جنس لطيف نزديك شويم. تماس با جنس لطيف بر خلاف عقايد و مقررات مكتب ماست. در صورتي كه تو دخترك را بغل كردي و از رودخانه عبور دادي.»

راهب با خونسردي و با حالتي بي تفاوت جواب داد:« من دخترك را همان جا رها كردم ولي تو هنوز به آن چسبيده اي و رهايش نمي كني.»

artavile
05-19-2009, 09:38 PM
رييس جمهور آنها
رييس جمهور ما

نام
باراک
محمود

محل تولد
هونولولو
ارادان

محل تولد والدين
پدر اولی (کنيا، آفريقا)، پدر دومی (اندونزی)، مادر (آمريکايی با ريشه آلمانی و ايرلندی)
پدر اولی و دومی (ارادان)، مادر (ارادان)

رابطه با پدر
پدرش را از دو سالگی به بعد فقط يک بار ديد و در موردش يک کتاب نوشت
هميشه با پدرش بود و هيچگاه در موردش حرفی نميزد

سن
44
51

نوع انتخاب
رقيبش نظامی بود، به همين دليل انتخاب شد
رقيبش غيرنظامی بود، به همين دليل انتخاب شد

قد
ده سانت بلندتر از قد متوسط مردم
بيست سانت کوتاهتر از قد متوسط مردم

نوع عينک
عينک ندارد
عينک طبی در جلسه، عينک دودی در سخنرانی

نامه نويسی
هر هفته به بيست نامه علاقمندانش و دو نامه رهبران جهان پاسخ میدهد
دفترش هر هفته صد هزار نامه مردم را بدون پاسخ بايگانی ميکند و سالی ده نامه اش برای رهبران جهان بدون پاسخ ميماند

لباس
توسط بهترين خياط شهر دوخته شده است و مشاور تشريفاتش آن را ست کرده است
توسط مسئول تشريفات در چهار اندازه خريده شده و هر بار يکی از آنها را با جوراب سفيد ميپوشد

نوع لباس همسر
کت و دامن، خوش لباس ترين زن سال
عينک دودی

تحصيلات
ليسانس و فوق ليسانس پنج سال، دکترای هاروارد سه سال، دوازده سال تدريس
ليسانس هشت سال، فوق ليسانس پنج سال، دکترا در بيست دقيقه، دوازده سال تدريس در تهران در هنگام فرمانداری در اردبيل

واکنش در مورد خاورميانه
ابتدا نرم ترين موضع را داشت، بعد به تدريج موضع تندی گرفت
ابتدا تندترين موضع را ميگيرد، بعد به زور وادار ميشود کاملاً عقب نشينی کند

نحوه تصميم گيری
با حضور ده مشاور
در حضور ده هزار نفر در هنگام سخنرانی در يک شهرستان

يک روز پس از انتخابات
همه مردم احساس قدرت ميکردند و از خوشحالی ميرقصيدند
همه مردم احساس وحشت ميکردند و نميدانستند چه خاکی به سرشان بريزند

موضوع پايان نامه
نقش قانون اساسی در توسعه دموکراسی و آزادی مدنی
نقش سوراخ و تونل در شهرسازی

حقوق بشر
يکی از موضوعات مهم زندگی در ده سال گذشته
يکی از مهمترين مشکلات دوره رياست جمهوری

برنامه روزهای آخر هفته
ماندن در کاخ سفيد و آشپزی برای همسر و بچه ها
سفر به آمريکای لاتين يا سخنرانی در مشهد و قم و شهرستان

مهارت های فردی
بسکتبال، نواختن گيتار، آشپزی، رقص، تفريح با همسر و فرزندان
فوتبال، دروغ گفتن بدون اينکه تغيير حالت دهد، محاسبه بودجه کشور بدون نياز به کامپيوتر و ماشين حساب، داستان پردازی در حين سخنرانی، سؤال کردن از خبرنگاران

جلوی دوربين
دوربين را نميبيند و همان کار معمولش را ميکند
غير از دوربين هيچ چيز را نميبيند

آرايش مو
معمولاً موهايش به اندازه يک سانت بلند است
معمولاً موهايش به همان حالتی است که صبح از خواب بيدار شده

موضوع جالب دوران دانشگاه
رييس نشريه تخصصی بخش حقوق دانشگاه هاروارد بود
در دوره فوق ليسانس استادانش موفق به ديدنش شدند

آخرين فيلم ديده شده
هفته قبل يک فيلم وسترن ديد
چهار سال قبل فيلم محمد رسول ا... را برای نهمين بار ديد

بيماری يا نارسایی جسمی
در سن ده سالگی زمين خورد و پايش شکست
بی اشتهايی، ناراحتی عصبی، بی خوابی، احساس خستگی مفرط، کم خونی، ضعف، توهم، آلزايمر انتخاباتی، پارانويا، وسواس

وضع سابق خانواده
اعضای خانواده پدری در آفريقا و اعضای خانواده همسرش در يک محله قديمی شيکاگو هستند
اعضای خانواده در يک روستای اطراف گرمسار زندگی ميکردند

وضع کنونی خانواده
اعضای خانواده پدری در آفريقا و اعضای خانواده همسرش در يک محله قديمی شيکاگو ميمانند
اعضای خانواده در دفتر رياست جمهوری کار و در تهران زندگی ميکنند

artavile
05-19-2009, 10:12 PM
آقا من توهین کردم؟
حضور مکرم آیت العضمی مقام شاخص و شامخ ولایت آیت الله حاج سید سنبلعلی موسوی الکمرونی سلام عرض نموده و توفیقات عالیه مسئلت دارم.
حاج آقا بنده به علت مسافرتهای زیادی که به خارج از کشور دارم رنج زیادی را از بابت دوری همسر کشیده و لذا لذت زندگانی نچشیده ام. از آنجا که بنده دائم در کشورهای مختلف در حرکت بوده و نخسوزن در بلاد کفر در اروپا بوده خواستم بدانم آیا می توانم بیش از چهار همسر اختیار کنم زیرا تا آنجا که من اطلاع دارم دین متین اسلام تا چهار همسر رخصت داده خواستم بدانم که آیا تبصره ای بندی چیزی وجود ندارد که ما از آن استمداد نماییم فلهذا می خواستم بدانم که آیا دین مبین اسلام ناف محمدی برای این مشکل پیشنهادی دارد؟

حاج آقا اگر مشکل ما را حل کنند قول میدهیم که چند تا از آن حوری هایی فرنگی بهشتی با چشمان آبی را با پست پیشتاز برایشان ارسال کنیم.
عجرکم عند المطالبة
شما می توانید شرعا تا چهل همسر متعه (صیغه) ای اختیار کنید، اما زوجه دایمی تا چهار تا بیشتر نمی شود.
تنها کسی که به اذن باری تعالی مجوز کتبی اختیار کردن بیش از چهار زوجه دایمی داشت، رسول(ص) بود که البته همه ازدواج های آن حضرت نه فکر کنید به خاطر آلت مبارک بوده. خیر بلکه دلایل سیاسی و استراتژیک داشته.
مثلا هر قبیله یهودی را که تار و مار می فرمودند و شاه مردان علی، مردان و اسرای قبیله را از دم تیغ می گذرانید، خوب این همه زن بی شوهر چه می کردند اگر حضرت ایشان را سرپرستی نمی فرمودند. گناه داشتند خوب!

به همین خاطر اگر زن زیبایی در ایشان بود حضرت به اکراه فراوان ایشان را به همبستری می پذیرفتند تا هم اتحاد استراتژیکی باشد و هم از بی سرپرستان استمالت شود. حالا گرچه قبیله تار و مار شده دیگر اتحاد نمی خواهد، ولی باز هم خوب!
یا مثلا در مورد عایشه، صحیح بخاری ۹٫۸۷٫۱۴۰
از عایشه نقل شده است:
رسول الله به من گفت «تو دوبار قبل از اینکه من با تو ازدواج کنم در رویاهای من ظهور کرده بودی. من فرشته ای را دیدم که تو را در تکه ای لباس ابریشمی حمل می کرد، من به او گفتم، لباسش را در بیاور و او را نگاه دار، او تو بودی. به خود گفتم “اگر این از طرف الله است، پس این (لخت شدن عایشه) باید واقعا اتفاق بیافتد”.»
پس می بینیم که نه این که معامله حضرت از چهار سالگی برای عایشه قیام فرموده باشد، بلکه ایشان از طرف گاری تعالی به همسری رسول برگزیده شده بودند. حالا بگذریم که بعدا ایشان یعنی ام المؤمنین عایشه به صحابه آن حضرت (صفوان) هم فیوضاتی می رساندند.

واضح است که رسول الله نمی توانستند در یک دختر 6 ساله دخول کنند، اما خوب طبق احکام شرع منجّس، تفخیذ می فرمودند ایشان را، یعنی لاپایی می فرمودند ایشان را تا 9 سالگی که رسما دخول فرمودند.
یا مثلا این که حضرت به اذن خدا (سوره مبارکه احزاب آیات 37 و 38 ) زیر پای زن پسر خوانده خود نشستند (زینب بنت جحش همسر زید بن حارثه) تا بالاخره زید او را طلاق داد و ایشان به فرمان خداوند در ایشان فرو کردند.

یا ماریه قبطی که برای ایشان کادو فرستاده بودند. البته در کادوی ارسالی دو تا زن بود که یکی اش را به صحابه بخشیدند و ماریه را خودشان برداشتند.
جالا با همه این ها ممکن است یک مسلمان نمای منافق بیاید و گوز گوز کند که آقا شما که دم از عقل می زنی چرا توهین می کنی و این ها.
خوب حالا شما بگویید من توهین کردم؟
نه! من توهین کردم؟
این ها که گفتم همه از احادیث و تواریخ معتبر و خود قرآن است. نعوظی بالله شما می گویید حضرت رسول با عایشه 6 ساله عقد نکرده و در 9 سالگی به وی دخول اجلال نفرموده است؟
خوب شما کفر می گویید. شما از دین مبین اسلام به اندازه گاو نمی فهمید. قرآن درباره شما می فرماید:

أم تحسب أنّ أكثرهم يسمعون أو يعقلون إن هم إلاّ كالأنعام بل هم أضلّ سبيلا
آیا گمان میبری بیشتر آنها می‏شنوند یا می‏فهمند؟ آنها فقط همچون چهارپایانند بلکه گمراه تر

إنّ شرّ الدّوابّ عند اللّه الصّمّ البكم الّذين لا يعقلون
بدترین جانوران در نزد خدا این کران و لالان هستند که در نمی یابند.

عُتُلٍّ بَعْدَ ذَلِكَ زَنِيمٍ
گستاخ [و] گذشته از آن زنازاده است.
حالا من توهین کردم؟
نه! من توهین کردم؟
والسلام علیکم و زحمة الله و درکاته
سیّد سنبلعلي الموسوي الکمروني
بست دویّم محرم المبارک 1430 هق
بیضیه قم

artavile
05-19-2009, 10:13 PM
اعراب خود را بالاتر از دیگران می دانستند و بر ملت های مسلمان شده (غیر عرب) فخر فروشی می کردند و آنان را موالی می خواندند و به آنان می گفتند : «نه تنها ما شما را از بردگی و اسارت آزاد ساختیم بلکه از پلیدی ِکفر و شرک نجات داده، مسلمان نمودیم و همین کافی است که از شما برتر باشیم، ما شما را با شمشیر سعادتمند ساختیم و با زنجیر به بهشت کشاندیم.

جرجی زیدان؛ ص 698

چی کار کنیم با این همه سعادت ؟

artavile
05-20-2009, 09:47 PM
قلم چرخید و فرمان را گرفتند ورق برگشت و ایران را گرفتند
توجه کرده کیهان را گرفتند به تیتر «شاه رفت ِ» اطلاعات
شبانه جای شاهان را گرفتند چپ و مذهب گره خوردند و شیخان
به سرعت سقف و ایوان را گرفتند همه از حجره‌ها بیرون خزیدند
هرآنچه خواستند آن را گرفتند گرفتند و گرفتن کارشان شد
مسلمان نامسلمان را گرفتند به هر انگیزه و با هر بهانه
زنان را نیز مردان را گرفتند به جرم بدحجابی، بد لباسی
ولیکن در عوض نان را گرفتند سراغ سفره ها نفتی نیامد
از آن بیچاره دندان را گرفتند یکی نان خواست بردندش به زندان
به دست آفتابه داشت آن را گرفتند یکی آفتابه دزدی گشت افشا
دوتا مستخدم خان را گرفتند یکی خان بود از حیث چپاول
مخالف‌های ایشان را گرفتند فلان ملا مخالف داشت بسیار
که شاکی‌های آنان را گرفتند بده مژده به دزدان خزانه
گداهای خراسان را گرفتند چو شد در آستان قدس دزدی
برادرهای دربان را گرفتند به جرم اختلاس شرکت نفت
محبت کرده پالان را گرفتند نمیخواهند چون خر را بگیرند
سر سفره نمکدان را گرفتند غذا را آشپز چون شور میکرد
به حکم شرع مهمان را گرفتند چو آمد سقف مهمانخانه پائین
همه اغلاط قرآن را گرفتند به قم از روی توضیح‌المسائل
دوباره شیخ صنعان را گرفتند به جرم ارتداد از دین اسلام
خدائی شد که چوپان را گرفتند به این گله دوتا گرگ خودی زد
دلیلش اینکه درمان را گرفتند به ما درد و مرض دادند بسیار
ز دستش بندتنبان را گرفتند مقام رهبری هم شعر میگفت
ز مردم دین و ایمان را گرفتند همه این‌ها جهنم، این خلایق

artavile
06-03-2009, 08:44 PM
این تابلو آیینه تمام نمای مردم ماست، مردمی که نمی‌دانند پروفسور به چه کسی اطلاق می‌شود و حتی نمی‌دانند چگونه نوشته می‌شود اما باز هم با استفاده از عناوین استاد و دکتر و پروفسور سعی در ساختن قهرمان برای خودشان هستند.

ما چیزی به نام دکتر آلبرت اینشتین نداریم، استاد ولفگانگ موتزارت تا به حال به گوشم نخورده است. دکتر استیفن هاوکینگ هم ترکیب مسخره‌ای به نظر می‌رسد. می‌دانید چرا؟ چون این انسان‌ها با این عناوین تعریف نشده‌اند. موتزارت را همه جهان با سمفونی‌های بی‌نظیرش می‌شناسند. آلبرت اینشتین و ایزاک نیوتن مترادف علم فیزیک هستند و استیفن هاوکینگ هم نیازی به تذکر “دکتر” پیش از اسمش ندارد.

اما ما دکتر محمد اصفهانی را داریم که خواننده است ! دکتر محمود احمدی‌نژاد را داریم که همه کاره است ! مهندس علی آبادی را داریم که در ورزش همه فن حریف است ! و . . . و از همه مسخره‌تر هم اسم این کوچه است که من تا به حال نشنیده بودم: “پروفسور دکتر” محمود حسابی!

این عناوین برای کسانی است که اگر این عناوین را از پشت اسمشان برداریم هیچ نیستند. مردم ما کاری به اینکه علی دایی با لیسانس متالورژی دانشگاه شریف چه گلی به سر صنعت این مملکت زده ندارند، فقط برایشان مهم است که علی دایی مهندس است، از کجا؟ از دانشگاه صنعتی شریف! پس فوتبالیست لایقی است، چرا؟ چون مهندس است!

در چنین مملکتی و با چنین مردمی اگر افرادی مثل علی کردان همه آبروی داشته و نداشته‌شان را می‌دهند تا یک “ورق پاره” با مهر دانشگاه آکسفورد بگیرند نباید تعجب کرد. چون من و شما برایمان همان ورق مهم است و او هم میان بر زده و همان ورق را برایمان آورده، اشکالی دارد؟

تشنگان این عناوین هم پایان ناپذیرند، آن یکی حاجی است و آن یکی دکتر. دیگری استاد است و آن یکی مهندس وآن یکی حضرت آیت ا . . . .
عناوینی برای جمیع ملت ایران هم وجود دارد: باهوش ترین مردم دنیا، با “فرهنگ” ترین مردم جهان، نویسندگان منشور حقوق بشر و…
اما اینکه ما دکتر‌ها و مهندس‌ها و اساتید در کجای کاروان پر شتاب علم و فرهنگ جهان قرار داریم چیزی است که یا درباره آن سکوت می‌کنیم و یا دروغ می‌گوییم! مهم آن پیشوند است که ما داریم.

چرا ايرانيان بدبخت هستند؟
اوریانا فالاچی در یک مصاحبه از وینستون چرچیل سوال می کند
آقای نخست وزیر، شما چرا برای ایجاد یک دولت استعماری و دست نشانده به آنسوی اقیانوس هند می روید و دولت هند شرقی را بوجود می آورید ، اما این کاررا نمی توانید در بیخ گوش خودتان یعنی در ایرلند که سالهاست با شما در جنگ و ستیز است انجام دهید؟

وینستون چرچیل بعد از اندکی تامل پاسخ می دهد:

برای انجام این کار به دو ابزار مهم احتیاج هست که این دوابزار مهم را درایرلند دراختیار نداریم

خبرنگار سوال می کند این دوابزار چیست؟ چرچیل در پاسخ می گوید!

اکثریت نادان و اقلیت خائن



- حال بخوان حدیث این اشاره را

artavile
06-03-2009, 08:47 PM
داستان يك مرد شرافتمند
روزي، وقتي هيزم شكني مشغول قطع كردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه.
وقتي در حال گريه كردن بود، يه فرشته اومد و ازش پرسيد: چرا گريه مي كني؟
هيزم شكن گفت كه تبرم توي رودخونه افتاده. فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت.
"آيا اين تبر توست؟"
هيزم شكن جواب داد: " نه".
فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد كه آيا اين تبر توست؟
دوباره، هيزم شكن جواب داد : نه.
فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با
يه تبر آهني برگشت و پرسيد آيا اين تبرتوست؟ جواب داد: آره.
فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر ه تبر را به اوداد و هيزم
شكن خوشحال روانه خونه شد. يه روز وقتي داشت با زنش كنار رودخونه راه ميرفت
زنش افتاد توي آب. هيزم شكن داشت، گريه مي كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسيد كه
چرا گريه مي كني؟ اوه فرشته، زنم افتاده توي آب. "
فرشته رفت زير آب و با جنيفر لوپز و پرسيد : زنت اينه؟
هيزم شكن فرياد زد: آره!
فرشته عصباني شد. " تو تقلب كردي، اين نامرديه "
هيزم شكن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. مي دوني، اگه به جنيفر لوپز "نه" مي گفتم
تو مي رفتي و با كاترين زتاجونز مي ومدي. و باز هم اگه به كاترين زتاجونز نه" ميگفتم، تو مي رفتي و
با زن خودم مي اومدي و من هم مي گفتم آره.
اونوقت تو هر سه تا رو به من مي دادي.
اما فرشته، من يه آدم فقيرم و توانايي نگهداري سه تا زن رو ندارم، و به ين بار گفتم آره.

نكته اخلاقي:
هر وقت مردی دروغ ميگه به خاطر يه دليل شرافتمندانه و مفيده.

artavile
06-03-2009, 08:49 PM
روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی
.
اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!
دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی
و سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی

پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟
لقمان جواب داد: اگر کمی دیر تر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد.
اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهنرین خوابگاه جهان است.
و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست.

artavile
06-04-2009, 09:25 PM
Subject: مخملباف از کدام نامزد می گوید؟ «صفر و صد یا کمی بهتر»
توصیه می کنم دست­نوشته زیر را نه همین حالا ، بلکه در فرصتی آزاد حتما و حتما بخوانید (از دست ندهید):
محسن مخملباف، کارگردان نام آشنای کشورمان که فیلم‌هایش هنوز هم خاطرات و افتخارات بسیاری را برای ما زنده می‌کند در یادداشتی که در اختیار یاری قرار گرفت حمایت خود را ازمیرحسین موسوی اعلام کرد و به روایت افکار و اندیشه‌های میرحسین موسوی پرداخت.
متن کامل این یادداشت با عنوان«صفر و صد یا کمی بهتر؟» بدین شرح است:
1. یاد روزی افتادم در دوره انتخابات آقای خاتمی ، ماچند تا مسافر درون یک تاکسی نشسته بودیم و بحث انتخابات خیلی داغ بود و راننده که جوانی بود و به نظر می آمد تازه گواهینامه گرفته ، و هیجان زده بود. و از خوشحالیِ گواهینامه ای که گرفته بود، بین مسافرها شیرینی پخش می کرد. اما بی اعتنا به قوانین ، با یک غرور زیاد ، به شکل خطرناکی رانندگی می کرد که نگوو نبین. مسافرها هم بی خبر از خطر، سرگرم بحث داغ انتخابات بودند. در بین مسافران زنی بود که می گفت: من رای نمی دهم و برایم فرقی نمی کند که چه کسی بر سر کار بیاید. من زندگی خودم را می کنم.

در همین لحظه ماشین تصادف کرد و سر من و این خانم به شیشه خورد. و هر دو از درد سرمان را گرفتیم. آن خانم که وضعش از من بهتر بود، شروع کرد بر سر راننده جوان فریاد زدن، که "اگه می دونستم رانندگی بلد نیستی، اصلا سوار ماشین ات نمی شدم. "

من کمی که دردم آرام شد و خون سرم را که پاک کردم، گفتم:خانوم شما که از تجربیات درس می گیرین، لطفا در انتخابات شرکت کنین و به کسی که فکر می کنین حتی یک کمی بهتره رای بدین، و نذارین ماشین مملکت به دست یک راننده ای که ناشیه و تجربه نداره و قوانین رو رعایت نمی کنه بیفته، و زندگی من و شما و70 میلیون ایرونی دیگه رو به خطر بندازه.

2. منتقدین خاتمی صفر و صدی ها بودند. آن ها که می گفتند: چون خاتمی ما را به صد در صد خواسته هایمان نرساند ، پس به هیچ درد نمی خورد.. آن ها چون به صدی که می خواستند در دوره خاتمی نرسیدند ، پس انتخابات را تحریم کردند و به موقعیت صفرِ احمدی نژادی در 4 سال گذشته رسیدند.

اکنون دوباره یک فرصت دیگر است که می تواند بر تاریخ ایران، حداقل 4 سال، و حداکثر خدا می داند تا کی! اثر کند.

آن ها که پای صندوق نمی روند، سهم خود را از وضعی که بعدا پیش می آید، فقط در خیال خود کم می کنند. و می خواهند اگر دوباره وضع صد در صد مطلوبی پیش نیامد، بگویند: ای بابا! تقصیر ما نبود. ما که اصلا در انتخابات شرکت نکردیم.

در حالی که شرکت نکرده ها، نقش بیشتری در انتخاب احمدی نژاد داشتند تا شرکت کرده ها. احمدی نژاد از رای هایی که به صندوق ریخته شد، بر سر کار نیامد. او از فرصت رای هایی که من و تو به صندوق نریختیم ، پیدایش شد.

آمار نشان می دهد که ماهایی که در دور دوم قهر کردیم وپای صندوق ها نرفتیم، تعدادمان از آن ها که به احمدی نژاد رای دادند، بیشتر بود.

من خودم وقتی قلم را برداشتم تا این مطلب را بنویسم، فکر منفی همیشگی به سراغم آمد و از خودم پرسیدم: آیا این مطلب، در سرنوشت انتخابات اثر دارد. . . مدتی در فکر رفتم. و دوباره دیدم از خودم سوال صفر و صدی کرده ام. حداقل خاصیت این مقاله این است که خودم را متعهد به رای دادن می کند و حتما، حداقل روی یک نفر از خوانندگان اثر می کند. من اگر به همین دو رای هم دلخوش کنم، خودم را از تفکر منفی صفر و صد نجات داده ام. من به کمی بهتر فکر می کنم.

من می خواهم اگر این بار هم اتفاق بد قبلی تکرار شد، به وجدان خودم بگویم: من رای خودم را دادم و در وضع پیش آمده مقصر نیستم.
می گویند ملت ها، مثل آدم ها ، هر کدام خصلتی دارند. ملت ایران با آن که ظاهر مدرنی دارد و با پول نفت ابزار زندگی مدرن را هم فراهم کرده، اما عقلش سنتی است. ابزار مدرن را دارد، اما فرهنگ استفاده از آن را ندارد. خوشبختانه بلد است از کامپیوتر و هواپیما و مترو برای زندگی بهتر استفاده کند، اما هنوز بلد نیست از صندوق رای، برای تغییر سرنوشتش استفاده کند. حداقل می شود گفت ایرانی در جزییات مدرن شده و در کلیات هنوز سنتی است. اما روزی تغییر سرنوشت با صندوق رای را هم یاد می گیرد.

3. سمیرا فیلمی ساخته است به نام" اسب دو پا"قصه بچه ای است که دلش برای یک بچه افلیجی می سوزد وآن بچه بی پا را بر دوشش سوار می کند و هر روز به مدرسه می برد. بعد از مدتی، آن بچه ای که بر کول دیگری سوار است، حتی برای کارهای خرد و ریزش هم از کول او پایین نمی آید و باورش می شود که اسب سواری حق اوست. و آن کس هم که سواری می دهد، با آن که سختی و ذلت می کشد، اما کم کم به این وضعیت عادت می کند و باور می کند که سواری دادن تقدیر تاریخی اوست. و چاره ای نیست. تا جایی که رفته رفته واقعا اسب می شود.

در معادله­ی ستمی که در روابط فردی و اجتماعی ما حاکم است، آن که بر ما سوار است و ما که سواری می دهیم هردو مقصریم.

4. برای من آقایان موسوی و کروبی هر دو ایده آلند. هر دوی آن ها را از نزدیک می شناسم. با آقای کروبی که سال ها در زندان شاه بوده ایم. حتی مدتها دریک سلول بوده ایم. و روزها و شب های فشار و زندان و شکنجه را در رویای روزی که عدالت و آزادی را خواهیم دید، تحمل می کردیم.

آقای کروبی در زندان که بود، قلب بزرگی داشت. امکان نداشت به یکی از زندانیان توسط یک زندانی دیگر ظلمی بشود و او سکوت کند. حتما مداخله می کرد. من گریه او را زیر شکنجه ندیدم، اما بارها گریه او را برای ظلمی که بر کسی رفته بود، با چشم خودم دیدم.

به دوستی که در مجلس سال ها در کنار او بود گفتم: به من بگو آیا او هنوز مرد همان سال هاست. و یا حالا که به قدرت رسیده، و رییس مجلس شده ، فراموش کرده است؟
آن دوست گفت: هنوزهمان آدم است. کسی نیست که دستگیر شود و او بشنود و پیگیر کارش نباشد.

من یقین دارم که اگر آقای کروبی رای بیاورد، وضع حقوق بشر که زخم بی مرهم جامعه ماست، مرهمی و التیامی می یابد. و حیثیت از دست رفته بین المللی ما تا حدود زیادی اعاده خواهد شد.

از طرفی او را تنها و بی یاور نمی بینم. در کنار او کسانی را می بینم که تهران و ایران نیمه مدرن امروز، از معماری کلان امثال آن ها به وجود آمده است.

کروبی تجربه مدیریت مجلس را دارد. تجربه اصلاحات را دارد. درد کشیده است. و برای آزادی سیلی خورده است. و خوشبختانه صفر و صدی نمی اندیشد. و اگر به قدرت برسد، نمی خواهد مثل احمدی نژاد کشور را به دست یک جناح بسپارد. و بلد است برای حل مشکلات با جناح های مختلف مذاکره کند. و مذاکره در دنیای امروز رفتار شهروند متمدن است. . .

5. بامهندس موسوی در سال های اول انقلاب آشنا شدم. در آن وقت آقای موسوی نقاشی می کرد و استاد تاریخ هنر در دانشگاه تهران بود و خیلی جوان بود که به نخست وزیری رسید. و با آن که بیشتر اهل نظر بود ، به قول همسرش، خانم رهنورد ، از وقتی نخست وزیر شد، روز به روز حکمت عملی اش بر حکمت نظری اش چربید.

از صمیم قلب می گویم :اگر آقای موسوی نبود و حمایت هایی که از داشتن یک سینمای ملی و بین المللی کرد، امروزه ما صاحب این سینمای بلند آوازه در سطح جهان نبودیم. مهندس انوار و مهندس بهشتی در احیای سینمای ما نقش بنیادی داشتند ، اما بدون حمایت همه جانبه مهندس موسوی و پیگیری او این کار عملی نمی شد.

موسوی با آن که شخصا و قلبا مسلمان و مومن است، اما دین او، دکان کسب او نیست، و در مقام یک نخست وزیر، یک شخصیت ملی است. من در همان سال ها از دهان خودش شنیدم که در جواب متعصبی گفت: من شخصا مسلمانم. اما نخست وزیر ارمنی ها و اقلیت ها هم هستم. من وقتی نخست وزیرم، باید به منافع یک ملت بیندیشم، و نه به منافع دار و دسته و صنف و هم مرام خودم.

از نظر اقتصادی هم مقایسه کنید دوره مهندس موسوی و احمدی نژاد را.. در دوره مهندس موسوی یک جنگ تمام عیار همه جانبه، در وسیع ترین ابعادش، بر این ملت حاکم بود. اما نسل ما به خوبی به یاد دارد که با سیاست های اقتصادی او در بدترین شرایط تحریم اقتصادی، ما حتی دچار ده درصد تورم و گرانی دوران احمدی نژاد هم نشدیم.
[. . . ]
من مطمئن هستم که اگر مهندس موسوی رای بیاورد، هم اوضاع اقتصادی و هم اوضاع فرهنگی و هنری ایران بهتر از 4 ساله گذشته خواهد شد. و منش او تنش های بین المللی را تخفیف خواهد داد.

او هم تجربه دراز مدت کار عملی را در مقام یک نخست وزیر دارد و هم فرصت کافی برای در حاشیه نشستن و اندیشیدن به راه حل مشکلات را.

6. . بعضی ها ازصندلی ریاست جمهوری اعتبار می گیرند. بعضی ها مثل خاتمی به آن اعتبار می دهند. وبعضی ها وقتی بر این صندلی می نشینند هیجان زده می شوند. [. . . ]

درست نقطه مقابلش کسی چون مهندس موسوی است. او با آن که مناسب این صندلی است ، اما به آن بی میل است. مهندس از نشستن روی این صندلی به هیجان نمی آید. چنان که تا 4 سال بعد، از خودش و ازمعجزه ای که او را روی این صندلی نشانده حرف بزند. بیست سال کنار کشیدن او بهترین دلیل برای بی میلی او به قدرت است. به او رای بدهند ، خدمتش را می کند. ندهند ، مسئولیت را از دوشش برداشته اند. و او سرگرم هنرش می شود.

7. در اوایل انقلاب او در کارهنر بود.. و تمام دوستانش از هنرمندان بودند. و هر لحظه دلش در هوای بودن در آن فضا های هنری دلخواهش پر می زد. و به همین دلیل تا از نخست وزیری کنار کشید، بلافاصله به جمع دوستان هنری اش پیوست و یکسره با آنان بود.

اما تا وقتی در پست نخست وزیری بود، از هنرمندانی که حتی از دوستانش بودند و به خاطر آن که حالا او در حکومت بود، فاصله می گرفتند، تشکر می کرد. و می گفت: استقلال هنرمند در سایه فاصله او از حاکمان است. او می گفت هنرمند زبان درد مردم است. و اگر به حکومت نزدیک شود ، کم کم شرم و رودروایستی و چشم در چشمی مانع از آن می شود که هنرمند نقش واقعی خودش را انجام دهد. و به وقت لازم زبان به انتقاد بگشاید. او می گفت: هنرمند سخنگوی ملت است ، نه سخنگوی حکومت.

اگرخود من در فضای آن چنانی آن دوران که شما بهتر از من می دانید چه دورانی بود ، جانم را کف دستم می گذاشتم و عروسی خوبان را می ساختم و نهادهای امنیتی مرا احضار می کردند[. . . ] این مهندس موسوی بود که فیلم را در هیئت دولت نشان می داد و به وزرایش می گفت : اگر هنرمند درد مردم را به ما نگوید تا ما خودمان را اصلاح کنیم ، پس ما در کدام آینه عیب خویش را ببینیم؟

فیلم عروسی خوبان با درد و جرات من ساخته می شد، اما اکرانش دیگر به حمایت مهندس موسوی بستگی داشت. او مصداق بارز کسی بود که می گوید : من مخالف فکر توام ، اما جانم را می دهم تا تو بتوانی حرفت را بزنی.

8. می گویند مهندس موسوی در دوران نخست وزیری اش انقلابی بود. معلوم است که بود. مگر من نبودم؟ و مگر شما، اگر هم نسل من هستید ، انقلابی نبودید؟ در آن دوران از راست و چپ همه انقلابی بودند. و مگر 30 میلیون مردم انقلابی نبودند که همه در خیابان ها ریختند و انقلاب کردند؟ چرا آلزایمر مصلحتی می گیریم؟ ما مردم ایران چه خوب و چه بد ، در سال 57 با اکثریت قاطع انقلاب کردیم و در این تجربه 30 ساله از آنچه کرده بودیم ، خودمان هم عوض شدیم. امروزه چه کسی هست که بعد از این تجربه پر فراز و نشیب 30 ساله ، شبیه 30 سال پیش اش باشد؟

مهندس موسوی هم عوض شده است. منتها او حتی عوض نشده آن دورانش نیز، از عوض شده امروزه خیلی ها بهتر است.. او امتحان آزادی خواهی و عدالت طلبی اش را در دوران نخست وزیری اش داده است. فقط او یک اشکال دارد. و آن این است که هنوز شهید نشده. ما ملتی هستیم که تا کسی شهید نشود، قبول نیست. برای ما آزادی خواه کسی است که در زندان است و در حال اعتصاب غذاست. اما همین که آزاد شد ، حتی اگر در حال ادامه مبارزه برای آزادی باشد، می گوییم کلک بود، از خودشان است.

و چون ما همیشه صد در صد را می خواهیم، آن هم صدی که فقط در ذهن خود ما درست است ، مدام به وضعیت صفر می رسیم. و چون نگاه تاریخی نداریم، مدام تاریخمان تکرار می شود. و چون نگاه علمی نداریم ، تجربیاتمان را آزمایش نمی دانیم تا از آن قانون علمی کشف کنیم. همه چیز را بد شانسی یا خوش شانسی می گیریم. اگر انقلاب ایران را آزمایشی می گرفتیم که سی میلیون نگاه علمی نتیجه آن را چه درست و چه غلط بررسی می کند ، تا حالا به قوانین خوشبختی اجتماعی خود رسیده بودیم.

چند نفر هستند که به 8 سال اصلاحات به عنوان یک آزمایش علمی اجتماعی دیگر نگاه کنند و از آن آزمایش، قوانین حاکم بر روند حرکت در این جامعه را کشف کنند. هر چند نفر باشند ، یکی از آن ها مهندس موسوی است. نگاه او علمی است. و به آزمایش انقلاب و اصلاحات ، مثل یک آزمایش نگاه می کند و نه مثل یک رویا و آرمان. برای او آرمان، آزادی و عدالت است.. اما انقلاب و اصلاحات، فقط یک آزمایش بزرگ اجتماعی است که باید منتظر نتایج علمی آن بود. هیچ دانشمندی به آزمایش هایش به دیده شکست و پیروزی و یا آرمان و ایمان نگاه نمی کند. و مگر بشر جز آزمایش راه دیگری برای شناخت علمی داشته است؟ و مگر شناخت جامعه جز از راه سعی و خطا و آزمایش علمی ممکن است؟

آن ها که با انقلاب بدند ، طوری غیر علمی از انقلاب حرف میزنند ، که اگر می توانستند یک انقلاب دیگر می کردند. و برای همین از آزمایش ما نتیجه لازم را نمی گیرند و با آن که به آزمایش ما فحش می دهند، دنبال تکرار همان آزمایشند.

انگار انقلاب نسل ما بد بود ولی انقلاب نسل آن ها خوب است.

از طرفی ما ایرانی هستیم. و ما ایرانی ها در سود شریکیم، اما در زیان شراکتمان را به هم می زنیم. تا حالا یک ایرانی را دیده اید که خودش را در پول نفت سهیم نداند؟ اما تا حالا چند تا ایرانی را دیده‌اید که خودش را در انقلاب و بخصوص جنبه های منفی اش سهیم بداند؟

برای ریاست جمهوری ما یک چگوارا می خواهیم که ضمنا گاندی باشد و در عین حال مسلمان و شبیه حضرت علی و در عین حال سکولار و حتی لاییک که در متن همه جریانات از اول انقلاب بوده باشد ، اما با هیچ کسی ، دوستی و یا مراوده و یا دشمنی نکرده باشد، و خیلی هم با تجربه باشد. اما قاطی هیچ جریانی نبوده باشد. و بعد از مدتی طولانی شکنجه و اعتصاب غذا شهید شده باشد..

مگر می شود یک شهیدآزادی و عدالت را یافت که رییس جمهور ما شود؟

9. نکته دیگر نقش زن ایرانی است که همیشه از معادله سیاست کلان ما حذف شده است. من تصور نمی کنم به این زودی ها حتی وزیر زن داشته باشیم ، چه رسد به این که رییس جمهورمان روزی زن باشد.

متاسفانه این وضعیت در دنیای امروز فراگیر است و خاص ایران تنها نیست. جهان معاصر هنوز مرد سالار است. اما در بعضی جاها این مشکل با همسر رییس جمهور حل شده است. در امریکا که کشوری است که هنوز نهاد خانواده در آن مهم است ، مردم به اوباما رای می دهند ، اما همسر او هم بلافاصله در کنار او نقش بانوی اول را عهده دار می شود. در فرانسه همسر رییس جمهور، یک هنرمند است و نقش بانوی اول را در کنار او بازی می کند. در کنار مهندس موسوی خوشبختانه زن فرهیخته ای به نام زهرا رهنورد حضور دارد که می تواند این نقش را عهده دار شود.

در قبل ازانقلاب زهرا رهنورد مشهورترین زن هنرمند مسلمان ایران بود. ما در زندان سیاسی مدام درباره یک دختر هنرمند و شجاع ایرانی حرف می زدیم که با جسارت و هنرش غوغا کرده است وهر روز منتظر خبر دستگیری اش بودیم.

بعدها که انقلاب شد ، من یک روز در آسانسور روزنامه ای سوار شدم ، خانمی به همراه دختر بچه کوچکی سوار آسانسور شد. به رسم آن دوران من سرم را پایین انداختم. و چشمم به کفش پاره این خانم افتاد. یک دفعه آن خانم مرا شناخت و پرسید : شما فلانی هستی؟ گفتم : بله. و او هم گفت: من هم زهرا رهنورد هستم. گفتم: خوشوقتم و رویم نشد بگویم سال هاست منتظر دیدارشما بودم.

وقتی از آسانسور خارج شدم، فقط آن کفش پاره در نظرم بود. در آن زمان او همسر نخست وزیر کشور بود. امروزه من و شما کفش پاره را ملاک خوبی کسی نمی دانیم. از بس که عوام فریبانه آن را خرج کرده اند. اما در آن روزگار ما شیفته آن داستان حضرت علی بودیم که عده ای جمع شده بودند تا او را به حکومت راضی کنند و او مشغول وصله زدن به کفش پاره اش بود و می گفت: دنیایی که شما به من پیشنهاد می کنید، برای من بی ارزش تر از این کفش پاره است.

برای نسل ما چنین داستان هایی و چنین بودنی هایی آتش به روحمان می زد. اگر کفش رهنورد که زن نخست وزیر آن دوران بود، پاره نبود، در آن دوران جنگ ، کفش 30میلیون ایرانی دیگر باید پاره می بود ، و کسی به فکر نبود.

این ها اینطور می زیستند تا فراموش نکنند که نماینده کدام ملتند. امروزه ما نه در آن شرایطیم و نه این چیزها آتش در جان کسی می زند. اما انقلاب با این قصه هایش بود که جان نسل مرا به آتش می کشید و از داشتن و بودن بی نیازمان می کرد..

در کنار این سادگی و بی میلی به دنیا که هم ویژگی رهنورد بود و هم ویژگی مهندس موسوی، یک روح ثروتمند از هنر و فلسفه و مدیریت در آن ها وجود داشت. و همین بود که آن ها را متفاوت می کرد. و الا خیلی ها هستند که ساده زیستند، و فقیرانه زندگی می کنند، اما روح شان از زندگی شان فقیر تر است.

مهندس موسوی آنقدر هنرمند است که یک پست سیاسی او را از خود بی خود نکند.. و با آن که مرد است ، اما در کنار او زنی است که مدام حقوق زنان را به یاد او می آورد.
ما ایرانی ها 70 میلیون جمعیت هستیم. نیمی از ما ایرانی ها را زنان ایرانی تشکیل می دهند. آن ها رای می دهند. آن ها در رنج های ما حتی بیش از ما رنج می برند. اما هیچگاه در سطح کلان سیاسی ، نقشی برای خود نمی بینند. برای شرایط کشور ایران، این نقش نمادین بانوی اول ایران ، آن هم در کشوری که به نهاد خانواده می بالد، یک گام آغازین برای حل مشکل حضور زنان در عرصه سیاسی است. و این فرصتی است که با وجود رهنورد در کنار موسوی می تواند ایجاد شود. در دوران قبل دختران آقای هاشمی بخصوص فائزه هاشمی این نقش را به شکل دیگری داشت. و خدماتی که فائزه هاشمی برای ورزش زنان انجام داد، بی نظیر است. اما چون او هم هنوز شهید نشده کسی نیست تا از او قدرشناسی کند. . .

10. به مادرم زنگ می زنم و می پرسم: مادر به کی رای می دی؟ می گه:مادر جون، تو که نبودی، دیوارها نم کشید. سقف خونه ترک برداشت، رفتم سر کوچه مون بنایی بود. یکی داشت یک خونه ای رو با کلنگ خراب می کرد ، گفتم:" آقا خدا خیرت بده. بیا این خونه رو تا سقفش نیومده روی سرمون ، درستش کن. "

گفت:" خانوم من یک . . . ام . کارم خراب کردنه. اگه می خوای خونه تو خراب کنی، بده دست من. اما اگه می خوای درستش کنی، برو یک مهندس پیدا کن. "

artavile
06-04-2009, 09:41 PM
یا اسلام بیاورید یا بمیرید

ابتدای بعثت پیامبر اسلام برابر با چهل و یک سالگی او و سال بیستم از امپراتوری خسروپرویز بوده است. خسروپرویز بیست و هفتمین امپراتور ساسانی بود که از سال 590 تا 627 میلادی فرمانروایی کرد. وی فردی جنگ طلب اما در عین حال بسیار آگاه به مشکلات و دلسوز به امور مردم بوده است. در زمان خسروپرویز بیشترین نبردهای ایران و روم اتفاق افتاد و وی موفق شد بسیاری از مناطق اروپا را به تصرف درآورد. از جمله متصرفات مهم او فتح دوباره مصر بود. اما نبردهای خسروپرویز و جنگهای بی پایان او با روم هر دو ابرقدرت بزرگ زمان را به شدت تضعیف کرد. بطوریکه در دو سال آخر عمر خسروپرویز جمعی از اعراب اقدام به قتل "هامرز" سردار ایرانی در حیره کردند. اما امپراتور ایران که بشدت سرگرم مناقشات خود با روم بود، به این مسئله ظاهراً کوچک توجهی نکرد. این را هم باید بگوییم که دولتهای ایران از پیش از هخامنشیان تا ساسانیان هرگز به کشور عربستان امروزی علاقه ای نشان نداده بودند و در صدد تصرف آن برنیامده بودند. حتی یمن امروزی که در جنوب شبه جزیره عربستان قرار دارد و همینطور مصر و سودان و لیبی ضمیمه خاک ایران بودند اما عربستان که بسیار نزدیکتر بود، به مزاج پادشاهان ایرانی خوش نمی آمد. در نگاه دولتمردان ایرانی عربستان بیش از یک صحرای خشک و بی آب و علف با یک سری اقوام نیمه وحشی که تمام زندگی آنها را شتر تشکیل می دهد نبود و لیاقت اینکه نام ایران بر آن گذاشته شود را نداشت.

اما ضعف امپراتوری ساسانی درست پس از فوت خسروپرویز آغاز شد. بدلیل وضعیت نابسامان دربار و همچنین ضعف فوق العاده ارتش و همینطور نبود شخصیتی که بتواند در حد و اندازه های انوشیروان و شاپور عمل کند، اوضاع ایران بسیار آشفته شده بود.

به هر حال هر دولت و هر امپراتوری که در تاریخ وجود داشته روزی منقرض شده و امپراتوری ساسانی نیز از این قاعده مستثنی نبود.

ضعف و ناتوانی ساسانیان به حدی رسیده بود که در ظرف 4 سال، 12 پادشاه به روی کار آمدند و کنار رفتند، که این خود بزرگترن سندی است که وضعیت ناگوار این سلسله را در سالهای آخر خود اثبات می کند.

ضعف و انحطاط ساسانیان درست متقارن شده بود با قدرت گرفتن اعراب تازی و اتحاد و بالا رفتن خودباوری آنان. اعراب از زمانیکه اسلام را پذیرفتند مرتب اوقات خود را در جنگ و خونریزی سپری می کردند و عقیده شان این بود که آنها حق دارند بعنوان سفیران اسلام هر کسی را به اسلام دعوت کنند و اگر او اسلام را نپذیرفت او را بکشند و زن و فرزندان و تمام اموال او را به غنیمت شخصی بگیرند! توجه کنید که این رویه در قبل از اسلام به شکل دیگری اجرا می شد، چرا که اغلب اعراب حرفه راهزنی داشتند و از طریق سرقت کاروانها امورات خود را می گذراندند و به این شغل هم افتخار می کردند. حال پس از اسلام به طریق دیگری به سرقت و غارت اموال دیگران دست می زدند.

اولین جرقه حمله اعراب به ایران در زمان ابوبکر اتفاق افتاد. یکی از رؤسای قبایل بیابانگرد عرب بنام مثنی بن حارثه که امورات خود را از راه غارت روستاهای مرزی ایران می گذرانید، پیش خلیفه اول یعنی ابوبکر آمده و اوضاع نابسامان ایران را بیان کرد و گفت که با حمله به ایران ثروت زیادی نصیب اعراب خواهد شد. ابوبکر هم پذیرفته و خالد بن ولید را بهمراه سپاهی برای غارت شهرهای مرزی به منطقه فرستاد. البته این حملات، حملاتی مرزی و کوچک بودند. اما در ادامه مهمترین اتفاقی که رخ داد، کشتار چند هزار مردم بیگناه ایرانی در حوالی شهر انبار بود که بدستور خالد بن ولید انجام شد. در تمامی اسناد تاریخی آمده است که خالد بقدری زنان و کودکان و مردان بیگناه را کشت، که از کوچه های شیبدار شهر، نهر خون روان شده بود. وی پس از آن تمامی اموال مردم را بین سربازان بی سواد و غارتگر عرب خود تقسیم نمود. این اتفاق در سال 13 هجری رخ داد.

بلافاصله پس از آن لشگریان ایران به سرداری فردی شجاع بنام "بهمن مردانشاه"، به اعراب حمله برده و آنها را متحمل شکست سنگینی کردند که در این نبرد بجز خالد بن ولید (که حضور نداشت)، تمامی سرداران عرب کشته شدند. اما اوضاع نابسامان دولت ایران و نبود ارتشی منظم سبب شد که در سال 14 هجری سپاه ایران به سرکردگی "مهران" در کنار رود فرات از اعراب شکست بخورد.

سپس اعراب بیابانگرد دست به کشتار بی رحمانه مردم بی دفاع و غیرنظامی زدند، بطوریکه بر اساس اعترافات مورخین عرب هیچ زن و دختری در آن مناطق نبود که ابتدا به او تجاوز نکرده و سپس او را به قتل نرسانده باشند.

اما نبرد اصلی در سال 14 هجری در قادسیه و در زمان خلافت عمر اتفاق افتاد. در این زمان دولت ساسانی به نهایت انحطاط خود رسیده بود و ایران آمادگی این را داشت که دولت جدیدی روی کار بیاید (همانطور که ساسانیان با شکست اشکانیان به قدرت رسیدند). اما از اقبال بد ایرانیان بجای اینکه از داخل قدرتی برخیزد، از خارج از ایران و آنهم از ملتی وحشی و عقب مانده قدرتی به ایران حمله ور شد. سرداری سپاه اعراب را سعد بن ابی وقاص بر عهده داشت. تازیان تا تیسفون پایتخت ایران راهی نداشتند، چرا که تیسفون در کنار رود فرات قرار داشت. یزدگرد سوم آخرین پادشاه ساسانی (البته پس از او 4 پادشاه دیگر نیز فرمانروایی کردند اما نه بر همه ایران)، رستم فرخزاد را با لشگری به جنگ اعراب فرستاد. رستم درفش کاویانی را بر فراز تخت خویش آویخته و بجانب قادسیه رهسپار گردید.

بر عکس مطالبی که عرب زده های ایرانی سعی می کنند در مغز مردم فرو کنند (چرا که خود اعراب واقعیتها را بیان کرده اند)، جنگ قادسیه بیش از 2 سال به طول انجامید، اما در حالیکه تا اواخر جنگ پیروزی محسوس از آن ایرانیان بود، اشکالاتی چند از جمله وزیدن شنبادی سخت به جانب سپاهیان ایران و کور کردن دید آنها باعث شد تا اعراب بر سپاه ایران چیره شوند و بدلیل نزدیکی قادسیه تا تیسفون اعراب در سال 16 هجری به سمت آنجا حرکت کردند. اعراب در این میان چندین بار با مقاومتهای مردمی ایرانیان مواجه شدند، اما از شوق بهشت و بدلیل اینکه هر غیر مسلمانی را واجب القتل می شمردند، (و در اصل برای تصاحب مال و اموال آنها)، هر موجود جانداری را در سر راه قتل عام کردند و دهها هزار مرد و زن و کودک بیگناه در این حمله های وحشیانه کشته شدند. نبردهای فوق قدم به قدم ادامه پیدا می کرد و اعراب در حال پیشروی در خاک ایران بودند، اما بدبختانه هیچ نیروی دولتی و ارتش سازمانیافته ای وجود نداشت تا بتواند جلوی این اقوام نیمه وحشی را بگیرد و مقاومت های شجاعانه مردم هم بدلیل اینکه فرصت یکپارچگی نداشتند، نمی توانست راه بجایی ببرد. این نبردها تا سال 21 هجری و جنگ نهاوند بطول انجامید. در طول این سالها بنا به اعتراف مورخین عرب و غیر عرب صدها هزار زن و کودک و مرد غیر نظامی ایرانی توسط مهاجمین عرب قتل عام شدند و بناهای بسیاری تخریب گردیده و تمدن شکوهمند ایرانی که لااقل یکی از دو تمدن بزرگ زمان بود رو به ویرانی نهاد. حمله اعراب را مورخین بسیار وحشیانه تر از حمله مغول دانسته اند.

یکی دیگر از جنگهای بزرگ ایران و اعراب جنگی بود که در شهر شوشتر اتفاق افتاد. فرمانده لشگریان عرب ابوموسی اشعری بود. وی هنگامیکه به شوشتر رسید، "هرمزان" سردار ایرانی با سپاهیان خود جلوی او را گرفت. ابوموسی اشعری که ناتوانی خویش را دید، از عمر کمک خواست و عمر بن خطاب، عمار یاسر را از کوفه با سپاهیانی به کمک وی فرستاد. این نبرد مدتها ادامه یافت، اما هنگامی که اعراب به پناهگاه زنان و کودکان سپاه ایران دست یافتند، ایرانیان سست شده و در جنگ شکست خوردند. هرمزان دستگیر شد و او را به مدینه نزد عمر فرستادند. در آنجا عمر از وی خواست که مسلمان شود وگرنه کشته خواهد شد. هرمزان هم ظاهراً به اسلام ایمان آورده و مسلمان شد، اما او همان کسی بود که چند سال بعد با همکاری فیروز ابولؤلؤ عمر بن خطاب را به قتل رسانید.

پس از آنکه شوشتر بدست اعراب افتاد، ابوموسی اشعری دستور به قتل عام مردم بی دفاع دادند و دهها هزار نفر از مردم بی گناه شوشتر توسط اعراب به قتل رسیدند.

یزدگرد سوم در این سالها از این شهر به آن شهر و از این بلاد به آن بلاد در سفر بود و پیوسته می کوشید تا ارتشی فراهم کرده و جلوی تازیان را بگیرد. البته او بارها سپاهیانی فراهم کرد اما بدلیل عدم کارآمدی و جنگاور نبودن و همینطور بدلیل عدم اتحاد شهرهای مختلف کاری از پیش نمی بردند. بالاخره در سال 31 هجری مطابق با 561 میلادی یزدگرد سوم که در تمام دوران سلطنت برای نجات ایران به این در و آن در می زد و دقیقه ای راحت نداشت به قتل رسید و سلسله ساسانی که برگی درخشان در تاریخ بزرگ ایران است، پس از چهار قرن و ربع منقرض شد البته همانطور که گفته شد پس از یزدگرد، چهار پادشاه دیگر ساسانی نیز در قسمتهایی از خاک ایران به پادشاهی ادامه دادند.

اما نکته مهم اینجاست که اعراب با اینهمه ق